Browsing "شعر"
25 آوریل 2014 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

خمیازه‌ی بی‌کسالت حرف‌ها

و طنابی

که حلقه حلقه کلمات را

در عبور بی‌انقطاع لب ها

در غیبت معنا

معنای سطر می‌کند

 

تا باران

عمود شود

حسرت دست‌ها را

حسرت باران

بر نگاهم

رانده‌ی رؤیا می‌شود

5 آوریل 2014 - شعر    بدون دیدگاه

باران

 

به شکل جهان

اتفاق می‌افتد

باران

 

کلمه می‌شود

حجم نگاهم را

در عبور تازه‌ی دیدن

 

و کلمه

قطره قطره

هستی‌ی دهانم را

بر لحظه‌های اتفاق

می‌بارد

31 مارس 2014 - شعر    ۲ دیدگاه

اینک بهار

با یاد محمد مجیدی عزیز

و خاطره های دور دست

 

شاید بهار

همین جوانه های بی ادعایند

که کاسه های روز و شب را

پر می کنند

 

دخترکان سپیدپوش

در کوچه ها و خیابان ها

که چشم های بی قرارشان

بر رد هر عبوری

لباس فردا را سبز می کند

 

از مهتابی

تا آن سوتر از رویای دست ها

خطوط خاموش کلمات را

بر امواج بی تاب لب های تان

عاشق می شوم

27 مارس 2014 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی ها

در سکوت قد می‌کشم

پله

    پله

بر زبان تو

نوشته

 

دهانت

چراغ بلندی ست

که سطر به سطر

بر نگاهم می‌ریزد

و شب

در طلوع همیشه‌ی باران

بر ملال سربی‌ی خود

چنبره می‌زند

20 مارس 2014 - شعر    بدون دیدگاه

مویه

 

به روح بزرگ یوهان سباستین باخ

خالق پاسیون سن ماتیو

(St Matthew Passion  / Johann Sebastian Bach )

زبان به سوی تو می‌آورم

و مرگ را

روی صلیب جهان

 

هنوز انگشت های تو

آخرین صداها را

روی نگاه من

مصلوب می‌کند

 

((  روحم را به دست های تو می سپارم ))

چنین گفت و

((به پایان رسید))

 

و این جهان

که رگ های مرا تهی می‌کند

و من

که سطرهای تو را

در هزار و یک شب پرسه گردی ها

                                             می‌مویم

 

18 مارس 2014 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

 

کسی در من عبور می‌کند

نفس

در نفس‌هایم

 

و خستگی‌هایش

خطوط پیشانی‌ام را

خنج می‌کشد

 

در سکوتم/ کسی

فریاد می‌زند

و بر انحنای اندامش/ کلمات

تنگنای فردا را

بر آماس کوچه‌ها

گلویی تازه می‌کند

 

کسی در باران

می‌تکاند

         نگاهش را

17 ژانویه 2014 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

جاده که خاموش می شود

از لبان من می گذرد

حسرت دیدار      نگاهت

 

به نگاهم می رسی

و میدان‌ها

به احترام سکوتت

قیام می کنند

 

از کوچه

به کلمات

فردا

پاورچین

           پاورچین

از سرانگشتانت

آغاز می شود

 

9 ژانویه 2014 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی ها

 

تقاطع رویا و دوست داشتن

و خون

که در مسیر سبز

انگشت ها مان را

 وسوسه می کند

 

تقاطع رویا و باران

و سطرهای بی ربط           دلتنگی

 

باران

تا رد بوسه های به خط

و شب          که درغنیمت دلتنگی هاش 

کفش و کلاه کرده بود

تا بهشت

7 ژانویه 2014 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

از صدای خسته‌ی ابر

تا لب‌ های تشنه‌ی دریا 

باران      پیشانی بی‌قرار خاک را 

از معبر سکوت 

بر انگشتان خسته‌ی راه 

کلمه 

          کلمه   

بغض می کند 

و حس خاموش گریز 

که سطرهای ناگزیر نفس را

در ردپای ابرها        می‌جوید

1 ژانویه 2014 - شعر    ۱ دیدگاه

بارانی‌ها

 

سطرها

حوصله از کف می‌نهند

و کلمات

پا به پا می‌شوند

کوچه به کوچه

 

و دست ها که تن می زنند

سالخوردگی‌ی سکوت بی‌قاعده را

 

هنوز/ به ساعت تشنگی

لب‌های ساحل

افق بی باران را

پرسه می‌زند

 

باران          که می داند

رویای‌اش

ابرهای گریزپاست

برگه‌ها:«1...14151617181920...27»