Browsing "شعر"
۲ اسفند ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

چند اکتاو به

ایستاده بر شانه های خاطره

جهان را در مرور عقربه ها

جابجا می کنم

اینهمه کلمه

در کنار بغض خیابان

و دست های معطل در تقاطع

 

از حنجره بالا می روم

روی خطوط بن بست

سبز می شوم

سبز می شوم

با عطر شاخه گلی

در مسیر خاطره های دیروز

بر لبان ترک خورده

 

شب دراز و ماه

چند اکتاو آن سوتر از سکوت

دنبال کلیدش

 

۷ بهمن ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

امروز

برف

سطر تازه ای ست

بر نگاه خسته ی ما

و کوچه های غریب

پنجره هایی که پناه ندارند

 

در نگاه تازه واج ها

به خط می شوم

و عبور

این هستی ی به جا مانده در غبار

جاده را رصد می کند

 

۳ بهمن ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

بدینگونه

جهان 

همین قواره ی بی قواره ی سکوت های ماست

و ماهی ی مرده ی کنار ساحل

که حسرت دریا را

به دندان گرفته بود

 

دست های بی رمق

این همه کلمات

که در خلوت دوستی ها

مدال شجاعت شاهان است

در تذکره تاریخ

به میدان/ دریغا

گمشده ای جا مانده

 

خنده های بی ملاحظه ی ماست

جهان 

سر بازارهای خرید

که از رگ های ملتهب

به سر و صورت هم می پاشیم

و نفیر بی انقطاع گلوله ای

که انسان

به جز کالایی نیست

به درهمی

در آمد و شد

 

و از اینگونه است

که فرسودگی جهان 

بر اتفاقی می نگرد

که نمی افتد

بر این غروب 

که برگی نمی جنبد

حتی

 

۲۷ دی ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

از حضور محو

بر شانه ی حرف ها

صف به صف می گذرم

دخیل بر کلمه ای

که نیست در ترسیم تن اش

 

چیزی در جان واج ها

بر نیمکت صبوری ست

و در غربت پیرامون

جلوتر از نگاه ها

اطراف دست های ساکت

 

۱۱ دی ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

ردی تازه

اغوا می شوند

خط های حامل

وقتی که نت ها

می کوبند جاده ها را

و چشم ها سکوت به سکوت

در و دیوار لحظه ها را

پلک می گشایند

 
بر حجم شب که می ریزد حرف ها

هر لغتی

ردی تازه می کند

در افق دست ها

 

۳ دی ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

تورم تک

تاس که می‌افتد

انتظار سرنوشت را

بر صفحه‌ی عقربه‌ها

تعیین می‌کند

 
و حوصله که سر می‌رود/ از کف

کف می‌کند نگاه

از تاسی که ورق می‌زند

این سرنوشت را

وقتی که روزنامه می‌گوید/ تک شد

تورم۹/۹

و دست‌های پیروزی

بر آفتاب

سایه می‌اندازد

 

۲۰ آذر ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

آنچه بر ما

آنچه گذشت و

بر ما

آنچه فرو می‌‌‌شکند

بر حرف‌های بی‌ازدحام/ حتی

کوچه‌ها تهی مانده‌اند

از دست‌های روزی برای دوست داشتن

پنجره‌ها

تنهایی کوچه‌ها را

از معبر غروبی سنگین

به حافظه‌ی قاب می‌برند

بر افق نگاه‌ها

آنچه سایه می‌بندد

و هراس عقربه‌ها

در جراحت تکرار

 

نشسته‌ام در برابر سرگیجه‌ی کلمات

و شماتت راه

که شانه‌هایم را

سنگین می‌کند

 

پاسی از شب

رد حضورش را

از حنجره‌ام

نمونه می‌گیرد

و نگاهم

بر دستگیره‌ی راه

کلید می‌خورد

 

۵ آذر ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

در شب مقتول

در فرصت کوتاه کلمات

بر فراز شهادت     می‌ایستم

با شاخه گلی در دست و

اندوه جهانی

بر دهانم

 

سر می‌گردانم

در شب مقتول

شب زخمی

نه پرسشی‌ست دیگر

آنچه در نگاه جان می‌گیرد

آینه‌ای برابر ماست

دیروز بیروت

امروز

رژه‌ی خون در پاریس

فردا

حادثه در نگاه‌ها و خاطره‌ها

اتفاق می‌افتد

و در کیف محصلان ما

طاقت امید و بیم

بر نیمکت‌های درس

 

در کدورت دقیقه‌ها

این گونه که لنگر می‌افکند

سپاه شب

بر ته دیگ می‌نشیند/ گویی

دوست داشتن

و این راه بی‌پایان

افق بی‌پناه

در درنگ کوتاه

                     زیستن

 

۲۰ مهر ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

در طول فاصله ۵

در خلوت نیم شبانم

روایت شو

ای ماه بی قرار

می دانم پاهای عاشقت

آسمان همین کلمات را

سان می بیند

 

بامداد که در می رسد

گونه هایش را

تر کن

فصل ها

دانه های حضور را

از صدای تو بر می چینند

و جهان

در سمت انگشتانت

تعویذ می شود

۱۴ مهر ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

در طول فاصله۴

در شگفت مانده راه

باد در بی قراری ثانیه ها

پرسه می زند

دوردست      افق

تعبیر رد حضورت را

در تفآل فصل ها می جوید

 
شانه به شانه ی رویایم

روایت سطرها

در هزار و یک شب دستانت

جهان

و نگاه بی عقربه ام

تکرار می شود

 

برگه‌ها :«1234567...19»