Browsing "شعر"
۲ خرداد ۱۳۹۵ - شعر    ۲ دیدگاه

قدم رو

پلک های هر چه از سر سطر/ ریخته اند

تا شروع نشود

که فرجامش

خطوط مشتعل لب هاست

کنار پنجره هایی

که امتداد راه را

پرده به نگاه/ می درند

 

تب که می کنند کلمات

برهنه تر می شوند هجاهاش

و رویاها

بامداد بی قرار زنی ست

که در سنگینی خواب هاش

کودکان

بریده بریده

در فصل های ناهنجار

روایت می شوند

 

به راه می افتیم

با ………. و

زیر هر باران

دنبال حرفی تازه

 

قدم رو

سفیدی های پشت حنجره

امضاء که نمی خواهد

 

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ - شعر    بدون دیدگاه

آغاز دیگری ست

گمان که به رویا می شود

راه

شادی های بی دریغ چشم هاست

که گردنه های حیرت را

دست به دست می کند

 

پوزه به کلمات می رسد

به صدا     صد  آاااااای

و پوزه بند نهایی    

بر چشم و چراغ خیابان     میدان

 

خلوت لب های ما

و سودای پرواز

از معبر افق های منتظر

 

ذره ذره آب می رویم

از حرف های از سر سطر

که شروع می شویم

جاری

 

ترکه می خورد هر هجا

که آفتاب را

شاخه ای به نام تو می خواست

چراغی

برای پنجره ی بی روایت ام

 

۲

 

. . . . . .

و ترسیم شکلی دیگر

علامتی برای دهانم

تا به قاعده ی حال

نگیرد دلم

که نقطه/ پایان شعر نیست

شاید

آغاز سطر دیگری ست

بر مدار عقربه ها

 

۲۹ اسفند ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

در منتهای بی قراری تحویل می شود

دایره ی این کلمات 

گرد نمی شوند

وقتی کودکان بی سرپناه خاورمیانه

هر شب

کابوس بی حساب و کتاب خمپاره و اعوان و انصارش

بالین شان می شود

 

اکنون نشسته ام روی باروت حرف ها

و سمت جهان

هجای سکوت است و 

سهم من از گفتن

کوچ سطرها 

و بغض نگاه کودکان

که دست های مرا

بی طاقت می کند

 

بیدار می مانند واج ها

در هزار و یک شب روایت

و جهان ترسیم می شود

در محاسبه ی گلوله ها 

و اشک های مادران

در مرز قطعنامه ها و

سکه ی نگاه سرمایه

تا به تلنگر انگشتی

پیشانی روزنامه ی فردا را

تیتر کند

 

و از این قرار است

که قرار می گیرد 

در منتهای بی قراری شمارش شمسی

یک هزار و سیصد و نود و پنج

 

۲ اسفند ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

چند اکتاو به

ایستاده بر شانه های خاطره

جهان را در مرور عقربه ها

جابجا می کنم

اینهمه کلمه

در کنار بغض خیابان

و دست های معطل در تقاطع

 

از حنجره بالا می روم

روی خطوط بن بست

سبز می شوم

سبز می شوم

با عطر شاخه گلی

در مسیر خاطره های دیروز

بر لبان ترک خورده

 

شب دراز و ماه

چند اکتاو آن سوتر از سکوت

دنبال کلیدش

 

۷ بهمن ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

امروز

برف

سطر تازه ای ست

بر نگاه خسته ی ما

و کوچه های غریب

پنجره هایی که پناه ندارند

 

در نگاه تازه واج ها

به خط می شوم

و عبور

این هستی ی به جا مانده در غبار

جاده را رصد می کند

 

۳ بهمن ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

بدینگونه

جهان 

همین قواره ی بی قواره ی سکوت های ماست

و ماهی ی مرده ی کنار ساحل

که حسرت دریا را

به دندان گرفته بود

 

دست های بی رمق

این همه کلمات

که در خلوت دوستی ها

مدال شجاعت شاهان است

در تذکره تاریخ

به میدان/ دریغا

گمشده ای جا مانده

 

خنده های بی ملاحظه ی ماست

جهان 

سر بازارهای خرید

که از رگ های ملتهب

به سر و صورت هم می پاشیم

و نفیر بی انقطاع گلوله ای

که انسان

به جز کالایی نیست

به درهمی

در آمد و شد

 

و از اینگونه است

که فرسودگی جهان 

بر اتفاقی می نگرد

که نمی افتد

بر این غروب 

که برگی نمی جنبد

حتی

 

۲۷ دی ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

از حضور محو

بر شانه ی حرف ها

صف به صف می گذرم

دخیل بر کلمه ای

که نیست در ترسیم تن اش

 

چیزی در جان واج ها

بر نیمکت صبوری ست

و در غربت پیرامون

جلوتر از نگاه ها

اطراف دست های ساکت

 

۱۱ دی ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

ردی تازه

اغوا می شوند

خط های حامل

وقتی که نت ها

می کوبند جاده ها را

و چشم ها سکوت به سکوت

در و دیوار لحظه ها را

پلک می گشایند

 
بر حجم شب که می ریزد حرف ها

هر لغتی

ردی تازه می کند

در افق دست ها

 

۳ دی ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

تورم تک

تاس که می‌افتد

انتظار سرنوشت را

بر صفحه‌ی عقربه‌ها

تعیین می‌کند

 
و حوصله که سر می‌رود/ از کف

کف می‌کند نگاه

از تاسی که ورق می‌زند

این سرنوشت را

وقتی که روزنامه می‌گوید/ تک شد

تورم۹/۹

و دست‌های پیروزی

بر آفتاب

سایه می‌اندازد

 

۲۰ آذر ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

آنچه بر ما

آنچه گذشت و

بر ما

آنچه فرو می‌‌‌شکند

بر حرف‌های بی‌ازدحام/ حتی

کوچه‌ها تهی مانده‌اند

از دست‌های روزی برای دوست داشتن

پنجره‌ها

تنهایی کوچه‌ها را

از معبر غروبی سنگین

به حافظه‌ی قاب می‌برند

بر افق نگاه‌ها

آنچه سایه می‌بندد

و هراس عقربه‌ها

در جراحت تکرار

 

نشسته‌ام در برابر سرگیجه‌ی کلمات

و شماتت راه

که شانه‌هایم را

سنگین می‌کند

 

پاسی از شب

رد حضورش را

از حنجره‌ام

نمونه می‌گیرد

و نگاهم

بر دستگیره‌ی راه

کلید می‌خورد

 

برگه‌ها :«1234567...19»