Browsing "شعر"
۱۱ آبان ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

عاشقی ست وقتی

لبانم      حیات از کلمه می گیرد

زبان      که به میدان تنگ می رسد

حرف      نشانه می شود

نشانه از کلمه بار می گیرد

و شکل نگاه

شکل کلمه است

 
عاشقی ست

وقتی کلمه در حرف ها

محکوم می شود

 

۳۰ مهر ۱۳۹۳ - شعر    بدون دیدگاه

بر غرور کلمه

سرانگشتانم را مرور می‌کنم

و پاییز

که بر نت‌هایش

سان می بیند

 
کلمات      بر غرور آواها

کوچه پسکوچه‌ها را      پا به پا می‌شوند

کدام صدا

معبر قدم ها را      به گلی تازه

میدان می‌گشاید

 
به سر انگشتانم می‌رسم

و نت‌ها

حیرت چشم‌ها را

در تاریکی پنجره ها

به سکوتی مغرور

دندان می‌سایند

۲۰ مهر ۱۳۹۳ - شعر    ۲ دیدگاه

شکل حرف

زبان شکل خاموشی خیال بود

اویخته از لبانم

با طنابی که شکل مرگ را      رقم می زد

 
دوردست

دست ها      قواره ی جمع داشت

با تکه های بی وزن کلمات

به طعم پرواز

 
و حرف      حرف      حرف

طلیعه ی تازه

بر قضیه ی اکنون

 

۱۰ مهر ۱۳۹۳ - شعر    ۲ دیدگاه

پاییز

پاییز      پا در کفش ثانیه ها کرده

می دانم

ورق که خاطره را تازه می کند

هوای کوهستان      ابرهای چشم مرا

میان درختان و جاده ها تقسیم می کند

 
و افق      دریغا      دریغا

کشف آینه ها بود و      مهی غلیظ

در شد آمد بودن و      خاموشی

 

۵ مهر ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

استعاره۲

دانه دانه می‌آید

بی‌دریغ

و لحن حضورش

ریشه‌های خاک را سبز می‌کند

و استعاره‌ی نامش

زبان پرسه‌هاست

بر کرامت تنهایی

۲۵ شهریور ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

کلمه

انگشت به سوی کلمه می گیرد      نشانه

نشان که می شود      کلمه

غوغایی ست در میدان

وقتی کلمه

رهگذر هر حاشیه می شود

و حاشیه ها      حرف به حرف

غوغای کلمات

 
از قصد کلمه برمی خیزد

پرسه های مداوم

قصد قصدها ست

پرتاب هر دهان      کلمه

 

۲۰ شهریور ۱۳۹۳ - شعر    ۳ دیدگاه

بی‌قرارتر

آهسته می‌شورند      واج به واج

و بازوهای بسته

به میدان که می‌رسند

شانه به شانه می‌شوند      کلمات

 

شعری پنهان نمی‌کند      بر ارتفاع لب‌ها

عاشق‌ترین صداها

برشیب شبانه های ملاقات

قرارها      بی‌قرار می‌شوند

و آسمان

خاطره‌ی پاشنه‌ها را

در هزار و یک شب روایت      باز می‌شمارد

 

۱۶ شهریور ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

پا به پا می‌شوند

باران کج کند راهش را اگر کمی

این شب      بارش را به طلوع می‌رساند

 
نه قدم‌های بی‌خیال      از سر سطر تازیانه  شروع  شد

پایان بی‌کلام این همه لب

خیابان به خیابان بگذری      به وقت هم

بی‌وقتی می‌آورد

آوازی که بوی قورمه سبزی

از پشت سلول‌هایش      دود می‌کشد

 
به میدان که می‌رسی

پا به پا می‌شوند      کلمات

برو بیایی دارند و

انگشت‌ها      از سر سطر آغاز می‌شوند

باران      اگر که بیاید

۱۲ شهریور ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

استعاره

دهان بی کنایه      قرار نمی‌داند

کنار می زند

استعاره‌های لبانش را

کلمات      در مجاورت طناب‌های آماده

رویای نرگس‌های لحظه به لحظه را

پشیمان می‌شود

 
از کوچه خاطره‌های معشوق      سر می‌کشد

پر می‌کشد      چراغ که قرمز می‌شود

دهان غار به قاه قاه

کلاغ‌های بی وقت را

برگه ی عبور می‌دهد

 
و دلپذیر می‌شود      بازی

وقتی کلمات      تاریکی را

پشت استعاره‌ی نگاه

جا می‌نهد

 

۳ شهریور ۱۳۹۳ - شعر    بدون دیدگاه

سطر بی‌قرار

فیل‌ام      یاد هندوستان با خال معشوقگانش

سطرها که قالب      تهی از دهان می‌شوند

کلمات      رج به رج

پیاده‌روها را      در شلوارهای عابران پیاده

متر می‌کنند

 

خاطره‌ها سلول به سلول

بند پاهای‌اند      بی پایان بند

دندان عقل‌ات را      هی

مبادا چشم در چشم زندانبان شوی

 

قوقولی قوی نا به گاه و

وحشت ساحل بی‌خیال نیما

برگه‌ها :«123456789...19»