Browsing "شعر"
۴ بهمن ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

صدای رنگ

قرار می گیرند

گاهی از صدای رنگ ها

دریچه ای بی زبان

به خیالی پنهان

 
و گاه کلمات اند

تا جهان

سودای سرکش نگاه را

به چهار فصل

 
عاشق کند

 

۱۳ دی ۱۳۹۳ - شعر    ۲ دیدگاه

در عبور حرف

بر مدار تاریکی      شب

پله

      پله

            جهان را

از نت های روزانه

خالی می کند

 
حرف به حرف      کلمات

روزمره گی حرف ها را

در عبور بی واسطه ی لب ها

حرف های شبانه می کنند

 
و آخرین سطر

در باران منتظر

خشک سالی ی نگاه مان را

حرف به حرف می شود

۲۵ آذر ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

اتفاق حرف

اتفاق زبان است

دوست داشتن

بر ارتفاع حرف ها

 
و زمان      که سطرها

بر حریم عقربه هایش

فصل به فصل

عاشقانه می شورند

 
زبان که از معبر آتش

به کوچ واژه ها می رسد

بر خط آسمان      فضا

رویای لغت های بی باک می شود

۴ آذر ۱۳۹۳ - شعر    ۲ دیدگاه

دوردست خاطره ها

دلم را به باران می دهم

پا به پای خاطره ی خاک و علف

پاییز

چهره اش را در نام تو می جست

و یاد شبانه های سخاوتمند

بر پست و بلند گیسوی شب

آواز تمدنی بی پایاب

در زنجره های مداوم

 
بر ارتفاع خاک      لرزش دست ها

بر رویای بیکران

آوازی شکل می گرفت

روی نگاهی

بودن      آغاز فاجعه

 
باران

بر ساق کلمات می ریخت

و شکل شبانه      خاطره ای/ دوردست

 

 

۲۸ آبان ۱۳۹۳ - شعر    بدون دیدگاه

از این روایت

کلمات      سراغ تو می آیند

لکنت می گیرند

و زبان

وضوی بی تناسب حرف هاست/ گویی

 
اندام جهان

معبر سکوت های ممتد است

و آخرین نت      هنوز

پشت لبانم

واج های به جا مانده را

در روایت هزار و یک شب

به فردا می برد

 

۱۱ آبان ۱۳۹۳ - شعر    ۱ دیدگاه

عاشقی ست وقتی

لبانم      حیات از کلمه می گیرد

زبان      که به میدان تنگ می رسد

حرف      نشانه می شود

نشانه از کلمه بار می گیرد

و شکل نگاه

شکل کلمه است

 
عاشقی ست

وقتی کلمه در حرف ها

محکوم می شود

 

۳۰ مهر ۱۳۹۳ - شعر    بدون دیدگاه

بر غرور کلمه

سرانگشتانم را مرور می‌کنم

و پاییز

که بر نت‌هایش

سان می بیند

 
کلمات      بر غرور آواها

کوچه پسکوچه‌ها را      پا به پا می‌شوند

کدام صدا

معبر قدم ها را      به گلی تازه

میدان می‌گشاید

 
به سر انگشتانم می‌رسم

و نت‌ها

حیرت چشم‌ها را

در تاریکی پنجره ها

به سکوتی مغرور

دندان می‌سایند

۲۰ مهر ۱۳۹۳ - شعر    ۲ دیدگاه

شکل حرف

زبان شکل خاموشی خیال بود

اویخته از لبانم

با طنابی که شکل مرگ را      رقم می زد

 
دوردست

دست ها      قواره ی جمع داشت

با تکه های بی وزن کلمات

به طعم پرواز

 
و حرف      حرف      حرف

طلیعه ی تازه

بر قضیه ی اکنون

 

۱۰ مهر ۱۳۹۳ - شعر    ۲ دیدگاه

پاییز

پاییز      پا در کفش ثانیه ها کرده

می دانم

ورق که خاطره را تازه می کند

هوای کوهستان      ابرهای چشم مرا

میان درختان و جاده ها تقسیم می کند

 
و افق      دریغا      دریغا

کشف آینه ها بود و      مهی غلیظ

در شد آمد بودن و      خاموشی

 

برگه‌ها :«123456789...19»