7 ژوئن 2015 - نوشته ها    بدون دیدگاه

دهان چاه

بعضی از شب ها قادر نبودم خوب بخوابم. هر وقت آن حادثه جلوی چشمم

ظاهر می شد، بهم می ریختم. ضربه ی خودش را زد. عمر آن چند ساله است.

فکر نمی کنم اوراق خاطرات مرا ترک کند. پشت زاویه ی دیوار که زیر آفتاب

بعد از ظهر قرار داشت، پنهان شدم. بچه همراهم بود. روزنامه در یک

دست و دست بچه در دست دیگرم. گرمای بعد از ظهر تابستان، وقتی زیر نور

مستقیم آفتاب قرار بگیری؛ آن هم در رطوبت شهر ما، دمار از روزگارت در

می آورد. بچه هم زیر نور آفتاب که تمام زورش را بر سرمان می ریخت بد

جور بی تابی می کرد. مدام با پشت دستها چشم هایش را می مالید. سعی

کردم آرامش کنم. با آنکه تمام نگاهم وقتی سرم را از پشت دیوار بیرون می

آوردم به طرف آنها بود.

چادر مشکی خاک گرفته اش روی شانه اش افتاده بود. دست دختر کوچکش

را یک لحظه هم از هودش جدا نمی کرد. شاید بی قراری و گریه ی مداوم

آن دختر ،بچه را بی تاب کرده بود. موهای ژولیده و خاک گرفته و نگاه

ملتمسانه دختر که خودش را به پاهای مادر می چسباند، وقتی با گریه اش

همراه می شد، هرم آفتاب ریخته بر سرمان را بیشتر می کرد.

کوچه ی باریکی بود با دو سر گشاد. ولی با انحنای بسیار در طرح شهرداری.

به خاطر همین انحنا نمی توانست نگاه های مرا کشف کند. شاید خودم این

طور تصور می کردم. چون مدام هر دو طرف را می پایید. آدم های کمی از

کوچه می گذشتند. سمت چپ آنها ساختمان مخروبه ای قرار داشت و کسی

آنجا مشغول کار نبود.

نمی توانستم دل بکنم. شاید قادر نبودم تا یک لحظه چشم از آنجا بردارم.

نگاه مظنونانه ای داشت. مرتب اطراف را نگاه می کرد. خانه ی مقابل را می

پایید. آیا از پنجره کسی او را می دید؟ کسی در زاویه ی نگاهش نبود. از در

خانه هم کسی بیرون نیامده بود. به سر دختر می کوبید، موهایش را می

کشید و دختر به پاهایش می چسبید بی آن که نگاهش را یک لحظه از او

بگیرد. تلاش می کرد او را به طرف ساختما مخروبه بکشاند. نه دیواری از آن

ساختمان مانده بود . نه بنایی سالم. تلی از خاک و آجر. حجم کم آن نشان

می داد که قسمت هایی از خاک ها از آنجا جابجا شده است. با یک دست

چادر رنگ و رو رفته اش را جابجا می کرد، با دست دیگر دست دختر را در

اختیار داشت. رهگذرها گاه با بی اعتنایی نگاهی کوتاه می کردند و رد می

شدند. زنی میانسال اسکناسی را در دست زن گذاشت و دستی بر سر دختر

کشید.

بچه نمی توانست بیشتر از این ماندن در زیر آفتاب را تحمل کند. حق داشت.

من هم نمی توانستم نگاه التماس آمیز دختر را که آن طور در گرما در کش و

قوس رفتار زن مدام می نالید، تحمل کنم.

رفتار عجیبی داشت. حاضر نبود از آن مکان دور شود. لحظه ای به گمانم

متوجه ما شد و ناگهان از کشیدن دست دختر دست برداشت. اما چند بار

محکم به دهانش کوبید. شاید به خاطر این که بتواند جلوی زاری هایش را

بگیرد. طاقت نیاوردم. همراه بچه به نرمی به طرف شان رفتم. یکه خورد.

چیزی حدود بیست سی متر فاصله ما بود. کمی خود را به طرف دیوار خانه

ی مجاور ساختمان مخروبه کشید. متوجه شد که به طرف شان می رویم.

حرکت کرد و دست دختر را به طرف آن سر کوچه کشید. بچه همچنان گریه

می کرد و به پاهای زن چسبیده بود. با هر قدم ما که به طرف آن مخروبه می

رفتیم ، زم گام های بلند تری را برای دور شدن از ما بر می داشت. دختر را

می کشید.چادرش را که به زمین افتاده بود برداشت روی سر گذاشت. سرعت

قدم هایش را بیشتر کرد. گرما بچه را کلافه کرده بود. بغلش کردم تا از

خستگی اش کم شود. نزدیک ساختمان مخروبه شدم. یک چاه در حیات

ساختمان، دهان گشادش را به طرف آسمان باز کرده بود.

 

ارسال دیدگاه