۲۰ آذر ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

آنچه بر ما

آنچه گذشت و

بر ما

آنچه فرو می‌‌‌شکند

بر حرف‌های بی‌ازدحام/ حتی

کوچه‌ها تهی مانده‌اند

از دست‌های روزی برای دوست داشتن

پنجره‌ها

تنهایی کوچه‌ها را

از معبر غروبی سنگین

به حافظه‌ی قاب می‌برند

بر افق نگاه‌ها

آنچه سایه می‌بندد

و هراس عقربه‌ها

در جراحت تکرار

 

نشسته‌ام در برابر سرگیجه‌ی کلمات

و شماتت راه

که شانه‌هایم را

سنگین می‌کند

 

پاسی از شب

رد حضورش را

از حنجره‌ام

نمونه می‌گیرد

و نگاهم

بر دستگیره‌ی راه

کلید می‌خورد

 

ارسال دیدگاه