۳ بهمن ۱۳۹۴ - شعر    بدون دیدگاه

بدینگونه

جهان 

همین قواره ی بی قواره ی سکوت های ماست

و ماهی ی مرده ی کنار ساحل

که حسرت دریا را

به دندان گرفته بود

 

دست های بی رمق

این همه کلمات

که در خلوت دوستی ها

مدال شجاعت شاهان است

در تذکره تاریخ

به میدان/ دریغا

گمشده ای جا مانده

 

خنده های بی ملاحظه ی ماست

جهان 

سر بازارهای خرید

که از رگ های ملتهب

به سر و صورت هم می پاشیم

و نفیر بی انقطاع گلوله ای

که انسان

به جز کالایی نیست

به درهمی

در آمد و شد

 

و از اینگونه است

که فرسودگی جهان 

بر اتفاقی می نگرد

که نمی افتد

بر این غروب 

که برگی نمی جنبد

حتی

 

ارسال دیدگاه