۲ خرداد ۱۳۹۵ - شعر    ۲ دیدگاه

قدم رو

پلک های هر چه از سر سطر/ ریخته اند

تا شروع نشود

که فرجامش

خطوط مشتعل لب هاست

کنار پنجره هایی

که امتداد راه را

پرده به نگاه/ می درند

 

تب که می کنند کلمات

برهنه تر می شوند هجاهاش

و رویاها

بامداد بی قرار زنی ست

که در سنگینی خواب هاش

کودکان

بریده بریده

در فصل های ناهنجار

روایت می شوند

 

به راه می افتیم

با ………. و

زیر هر باران

دنبال حرفی تازه

 

قدم رو

سفیدی های پشت حنجره

امضاء که نمی خواهد

 

دیدگاه

  • شعراتون عالیست استاد

  • بگذارید هرکسی به آیین خویش باشد
    زنان را گرامی بدارید
    فرودستان را دریابید
    وهرکس ب تکلم قبیله خود سخن بگوید
    آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید
    اوکه آدمی را از مأوای خویش براند
    خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد
    خدمت گزار زنان و زندگی بخش بینایان منم
    منم که برایتان نان و خانه و امید آورده ام
    پس به نماز نیاکان خویش بازخواهم گشت و می دانم نور و ستاره سلطنت خواهند کرد
    وای بر ظلمت افزای زبون !
    هرناله ای که از دست بیداد گری برآید
    هزارخانه را به خاکستر خواهد نشاند
    هزار دل دانا را به گریه خواهد شُست
    ومرا طاقت تلخ کامی فرودستان نیست
    من آرامش و اعتماد آدمی ام
    چگونه تحمل کنم که تازیانه جانشین ترانه شود؟
    بی عاقبت او
    که بر پریشانی مردمان حکومت کند
    بی فردا او که بر درماندگان حکومت کند.
    شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد
    گورکن گمنامی ست که دل به دفن دانایی بسته است.
    مردمان من امانت آسمانند براین خاکٍ تلخ
    مردمان من خان ومان من اند.
    از کتاب منم کوروش
    شعر های شما زیباست

ارسال دیدگاه