۱۵ اسفند ۱۳۹۷ - شعر    بدون دیدگاه

صدا در گیومه

از ابتلای دهانم

رقیق می شوند

کلمات

از افق مه آلود دیدگانم

بوسه هایی

که بغض شهر را محاصره می کرد

چون گذار بوی کفی نان

در هراس اتاق کارگران

و عاشقانه ها

که دست های جوانان را

در عبور خیابان

کوتاه می کند

 

ذهن کبود شهر

لبریز شورش حرف ها

و طعم تند پلیس

روی پیاده روها

ضد لبان مان

 

غریب تر از سکوت ستاره ها / رویایی

سر بر آسمان می شکفد

در جراحت ریه های هفته

که حافظه ی جهان را

مخدوش می کند

 

شباهت ها در گیومه

و بی تفاوتی

رمز هولناک روزمره گی

 

شهر

در نفس های مقطع درخت ها

عبور عابران را

گیج می کند

و بلاغت فصل ها

در جادوی هندسه ی زمان

اشکال راه را

محو

 

حرف ها متواری

در گوشه و کنار همین سرزمین

و همیشه اتفاق چرا

چندی

به اسم تاخیر

رقم می خورد

 

برهنه می دوم میان صدایم

و قطره های باران

سکوت دهانم را

به دریا

موج موج

چیزی شبیه خیالم

اشباح کوچه پسکوچه ها

و کوک ساعت / شرمگین

روی تقدیر شهر

نگاهش

 

ارسال دیدگاه