۳ آذر ۱۳۹۸ - شعر    بدون دیدگاه

کولی وار در هلهله ی روزگار

دست به دست کلمات

عبور رهگذران را

در خطوط بی آهنگ این شعر

جاری می کنم

 

چون آبشاری روشن

بر استخوان خیابان می بارند

با ضخامت فریادی

که عبور هر پنجره را

در رج نگاه ها

مقهور می کند

تا آوند های دهان مان

در هر سرود

برگ گلی باشد

در رگ های شهر

و کسالت کوچه ها و

زخم هر میدان

در تقلای حافظه ی پاییز

عضلات سطرها را

در قامت اناری تازه بترکد

با شمایل زنی عاشق

که نبض گیسوانش

بر اندام شبانه ها

هلهله ی کولی وار

گرد آتش است

 

ارسال دیدگاه