Browsing "نوشته ها"
6 اسفند 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏اشک‌های بی‌قرار تو

زخم می‌زند

گوشه گوشه‌های افق را

و پشت گلبوته‌های خونین پیراهنت

آواز هزاران لب

به بیضه می‌نشیند

 

هراسَت مباد

از باد بی دلیل

دختر کوچک غمگینم

 

از ضلع لحظه‌ لحظه‌ی تصویرت

توفان

در تقاطع چشم‌ها

شعله می‌کشد

 

هراسَت

مباد

که ضربان واژه‌هایم

به رنگ نبض توست

20 بهمن 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏وقتی که ابلیس شب

با قاه قاه ظلمانی

روی نگاه‌ها

هلهله بر پا می‌کند

 

چگونه مرا

به شنیدن صدایت

نیاز نباشد

ای که نام تو

سرآغاز خلق واژه‌هاست

مبتدا لحظه‌ها

 

به نوازش انگشتانت

بر پرده‌های راز

که زخم جهان را

با طعم لبانت

التیام می‌بخشد

 

ببین چگونه برهنه‌ می‌شود

این پرنده

در پژواک قامتت

5 بهمن 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏ای ماه بی‌کران

نگاهت را

از فراز منظومه‌ی غمگین

به سمت مردگان زمین

هدایت کن

 

در شبی چنین مهیب

آنجا چه بسیار آرزوی پاک

فرو خفته‌

زیر تل خاک

برهنه

غریب و

سرد

5 بهمن 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏به حوض می‌نگرم

به تصویر فریاد شاخه‌های زندانی

زیر سطح یخ‌زد‌ه در دی

 

مانده‌ام

با واژه‌های غریب

و معشوقه‌ای سوگوار

که با اشک‌هایش

نبض خیابان یخ‌زده را

گرم می‌کند

5 بهمن 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏گویی که سطرهای هدایت

با اسلحه‌ی مایاکوفسکی

در ذهن من

به تفاهم می‌رسند

وقتی به دیدار چشم‌های تو

روایت پاییز را

ورق به ورق ادامه می‌دهم

 

آن چشم‌ها

-بوی خوش عاشقی-

که در خشونت انبوه ساچمه

فرو بسته می‌شود

 

اینجا خیابان درازی

در رقص با شکوه گیسوی دختران

شب را

در اختران نو

تازه می‌کند

5 بهمن 1401 - شعر    بدون دیدگاه

شبنم سحر ندیده

شعله‌ می‌کشی میان ظلمت و سکوت

می‌روی

 

گاه پر کشیدن‌ات نبود

ای درخت آرزوی بی‌کران

وقت رفتن‌ات نبود

17 دی 1401 - شعر    بدون دیدگاه

بر چشم‌های مضطرب زنی

درنگ می‌کنم

در انتظار جگرپاره‌اش

راه را می‌پاید

و در سپیده‌دمی

جسدش را به آغوش می‌برد

8 دی 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏و هر تخته و ساطوری

روایت بی‌انتهای هزار و یک شب

در سیمای آشنای عذاب

 

با لخته‌های سرخ خاطره

که بی امان

حافظه را می‌کاوید

 

و خط ارغوانی شقایق‌

زیر تازیانه‌ی حماسه می‌رست

 

در امتداد نگاه‌ها

می‌سوخت افق

در شعله‌های جنون جهان

و رویای راه

تاول خونین

بر اوراق قصه‌مان

8 دی 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏زلال‌تر از آب

روشن می‌شوی

میان شعرهای من

و در برابر ظلمتی عظیم

قیام می‌کنی

 

که آفتاب

سرنوشت سرزمین ماست

اگر چه تنگنای جهان

نیزه‌های خونینی‌ست

 

ولی آن برگ‌های سبز

-افرای استوار-

با شبنم زلال

تمثیل عاشقانه‌ی هستی‌ست

با بازوان رها

در عمق جان ما

1 دی 1401 - شعر    بدون دیدگاه

شب به دیدار ما رسید

و روی جاده‌های وحشت

واژه‌های متعلق به لبان ارغوانی

می‌شکفتند

در اعماق سینه‌های معصوم

در اشک‌های شاهد بی تاب

 

شب

که از لابه‌لای جنگل پاییز

فرو می‌ریخت

برحصار سکوت‌مان

 

خطه‌ی پر اندوه چشم‌ها بود

جاری بر چارسوی انتظار

برگه‌ها:«12345678...39»