Browsing "نوشته ها"
5 مهر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

 

‏گویی که عقربه‌های شهر

با بوی تند فلزها و دودها

به سمت فردا

نفس می‌کشند

 

چرا که خیابان و

میدان و

هر محله‌ کنون

با راز چشم‌های سوخته آشناست

 

نیمه‌‌ شب است و

مادران مضطرب

از پشت پنجره

انتظار می‌کشند:

 

-‌ بر می‌گردد آیا

فرزند نوجوان من

یا آغشته‌ پیرهنش باز

به بوی آتش و خو

در این زمان

 

5 مهر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏بر سردابه‌ی این سرزمین

اینک زنی‌ست

که آزادی را

بر اجتماع دوستت دارم‌ها

صیقل می‌زند

 

و بر آشوب گیسویش

پر می‌کشند

پرندگان جوانی

انا الحق گویان

ترجیع نبض حرکت دست‌ها

 

و چشم‌هایش

دو فانوس روشن

در مکاشفه‌ی ماه و

الفبای عاشقی

در لحظه‌های معلق امیدهای ما

2 مرداد 1401 - خبر    بدون دیدگاه

انتشار کتاب جدید

تازه ترین کتاب مسعود بیزارگیتی منتشر شد.

این مجموعه شعر که ((بر آشوب شبنم و آواها))

نام دارد و حدود 150 صفحه است در تابستان

1401 چاپ و انتشار یافته است.

بر آشوب شبنم و آواها

 

7 فروردین 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏تو
گستره‌ی بی‌کران آسمانی
                               در بهار
و قلب من
پرنده‌ی آوازی
که دانه‌هایش را
در دلت می‌جوید

 

30 آذر 1400 - شعر    بدون دیدگاه

 

‏چیزی در شب

سراغ دردم را می‌گیرد

و در اشتعال رویایم

کلمه به کلمه

در ستاره‌های آسمان

چشمک می‌زند

 

چیزی

در گلوگاهم

ترکیب همهمه و بغض می‌شود

شباهنگام

 

و زخم صداها

به وقت خواندن

طناب را روی شعرم

رنگین می‌کند

 

چیزی گویی

در تنفس جهان

نطفه می‌بندد

 

27 آذر 1400 - شعر    بدون دیدگاه

خواب دیدم

دهان تو را بوسیدم

و کلمات

به رقص تولدی دیگر

نام فروغ را

برای تو برگزیدند

و در بستر کلمه‌های شاد

ایمان به فصل تو آوردم

به وقت پاییز

که رنگ صدایت را

در خطوط نبض تو که می‌تپید

به وقت بوسه‌های مکرر

رنگین کمان عشق کرد

و من نوشتم لا به لای بازوانت

رنگین کمان عشق را

27 آذر 1400 - شعر    بدون دیدگاه

 

بمان

در این اعتراف تنهایی

 

اگر که نباشی

رویای شبانه

از ناله‌های بی‌امان

در امان نمی ماند

 

بمان

که امتداد راه از تو

به سوی افق‌های سکوت من است

وقتی سکوت توست

نقش عاشقیت راه

 

17 آبان 1400 - شعر    بدون دیدگاه

عاشقانه

 

ماهی در چشمانت

غرور شبانه‌هایم را

معتبر می‌کند

و در هجاهای شعرم

سرانگشتان تو می‌لغزند

 

جهان

از این گونه رنگ که می‌گیرد

بگذار سحر 

در خوابی سنگین باشد

15 آبان 1400 - شعر    بدون دیدگاه

خوان هشتم

 

پاییز 

چقدر به رنگ نگاهت می‌ماند

و مرگ

چقدر در سکوت‌مان

اتفاق می‌افتد

 

و رفتار بلند زندگی

اعتبارش را گویی

جز عبور از آتش

نمی‌گیرد

 

و بوسیدن

اتفاق شگفت برگذشتن

از خوان هشتم است

 

برگه‌ها:«1...567891011...39»