شعر
بدون دیدگاه و شیری که از پستان های تو می نوشید
زمین
در گرمای شهریور
تا ناکامی تاریخ را
التیام بخشد
بس نخواهد کرد
و در کمرگاه تابستان
دوباره سبز خواهد شد
عاشقانه ترین ترانه
که بوی گیسوان تو را
در باد
منتشر می کند
۱۰ سپتامبر۲۰۲۳
شعر
بدون دیدگاه و شیری که از پستان های تو می نوشید
زمین
در گرمای شهریور
تا ناکامی تاریخ را
التیام بخشد
بس نخواهد کرد
و در کمرگاه تابستان
دوباره سبز خواهد شد
عاشقانه ترین ترانه
که بوی گیسوان تو را
در باد
منتشر می کند
۱۰ سپتامبر۲۰۲۳
شعر
بدون دیدگاه و روی شانهی مجهول
شلیک روشن معلومیست/ دوشکا
چیزی که روی دهان میدود
زخم عمیق میزند
بیگانهی کلمات زندگیست
وقتی که شعله میکشد
درد صداها
در انحنای پر التهاب حنجره
و غلت شیرین رویای دوست داشتن را
پر آشوب میکند
وقتی که چشم باز هنر را
نشانه میگیرد
شعر
بدون دیدگاه در زمستان زاده شدم
و دریای کلمات
زورق شعرم را
نگاهبانی میکند
خیابانها و میدانهای شهر
در خطوط نتهایم
پرچم گامها بر میافرازند
و در افق نگاهها
تاریخ زخمهاست
در بینهایتِ روایتها
در برابر جهان ایستادهام
با قامت صدای تو
و باد
انتظار سرخ سحر را
بر گیجگاه شب میکوبد
شعر
بدون دیدگاه بر صدایت
زخمی نشاندهاند
بر صداها
در وهن حقیقت
که شاید
لهجهی سستی باشد
و پاهای دختران
بیرویا
ولی گل داده است
بهار
روی لبانمان
سبزتر از جنگل
شکفته است ترانهی آزادی
در صدایمان
شعر
بدون دیدگاه چه اتفاق قشنگیست
وقتی به تو فکر میکنم
واژهها در من غلیان میگیرند
چون ماه
در ظلمت جهان میدرخشی
و بر پنحرهی اتاقم عمود میشوی
زمانی دراز در تو مینگرم
آوارهی معنا
در من حلول میکنی
و غزلی تازه در بلندای قامتت
شکفته میشود
شعر
بدون دیدگاه و شب
با رویای مهآلودش
بر من فرو میبارد
شبنم بامدادی را
و بر پلک نیمه خستهی من
طومار بلند آرزوها
نقش میزند
دلی به تماشای سبزهزاران میتپد
بهار آمده است
با یادگاری خونین اما
از سالی که گذشت
آتشها در گلو و
جامه به خوناب
در فصل ملایم اندامت ولی
مرا گریزگاهی بود
به طعم زندگی
شعر
بدون دیدگاه درد
شگفتی زنده بودن است
و اندوه پنهان میان غلغلهی زخمها
در غربت بیخویشیمان
کوچهها که بنبست صدا میشوند
مرگ
میل زندگی مییابد
شعر
بدون دیدگاه بگذار
با پردههای صدایت
رها کنم
نتهای خستهی این خاک سرد را
تا زندگی
الفبای چشمهای تو باشد
از معبر تصرف شعرها
روی حنجرههای پر غرور
اکنون نفسهای شهر
در آستانهی بهار
بلندتر از صداها
شعله میکشد
گویی که نزدیک میشود
تعبیر خوابی که پیچیده دیری
به شولای نفرین روزگار
شعر
بدون دیدگاه اشکهای بیقرار تو
زخم میزند
گوشه گوشههای افق را
و پشت گلبوتههای خونین پیراهنت
آواز هزاران لب
به بیضه مینشیند
هراسَت مباد
از باد بی دلیل
دختر کوچک غمگینم
از ضلع لحظه لحظهی تصویرت
توفان
در تقاطع چشمها
شعله میکشد
هراسَت
مباد
که ضربان واژههایم
به رنگ نبض توست
شعر
بدون دیدگاه وقتی که ابلیس شب
با قاه قاه ظلمانی
روی نگاهها
هلهله بر پا میکند
چگونه مرا
به شنیدن صدایت
نیاز نباشد
ای که نام تو
سرآغاز خلق واژههاست
مبتدا لحظهها
به نوازش انگشتانت
بر پردههای راز
که زخم جهان را
با طعم لبانت
التیام میبخشد
ببین چگونه برهنه میشود
این پرنده
در پژواک قامتت