شعر
بدون دیدگاه چه اتفاق قشنگیست
وقتی به تو فکر میکنم
واژهها در من غلیان میگیرند
چون ماه
در ظلمت جهان میدرخشی
و بر پنحرهی اتاقم عمود میشوی
زمانی دراز در تو مینگرم
آوارهی معنا
در من حلول میکنی
و غزلی تازه در بلندای قامتت
شکفته میشود
شعر
بدون دیدگاه چه اتفاق قشنگیست
وقتی به تو فکر میکنم
واژهها در من غلیان میگیرند
چون ماه
در ظلمت جهان میدرخشی
و بر پنحرهی اتاقم عمود میشوی
زمانی دراز در تو مینگرم
آوارهی معنا
در من حلول میکنی
و غزلی تازه در بلندای قامتت
شکفته میشود
شعر
بدون دیدگاه و شب
با رویای مهآلودش
بر من فرو میبارد
شبنم بامدادی را
و بر پلک نیمه خستهی من
طومار بلند آرزوها
نقش میزند
دلی به تماشای سبزهزاران میتپد
بهار آمده است
با یادگاری خونین اما
از سالی که گذشت
آتشها در گلو و
جامه به خوناب
در فصل ملایم اندامت ولی
مرا گریزگاهی بود
به طعم زندگی
شعر
بدون دیدگاه درد
شگفتی زنده بودن است
و اندوه پنهان میان غلغلهی زخمها
در غربت بیخویشیمان
کوچهها که بنبست صدا میشوند
مرگ
میل زندگی مییابد
شعر
بدون دیدگاه بگذار
با پردههای صدایت
رها کنم
نتهای خستهی این خاک سرد را
تا زندگی
الفبای چشمهای تو باشد
از معبر تصرف شعرها
روی حنجرههای پر غرور
اکنون نفسهای شهر
در آستانهی بهار
بلندتر از صداها
شعله میکشد
گویی که نزدیک میشود
تعبیر خوابی که پیچیده دیری
به شولای نفرین روزگار
شعر
بدون دیدگاه اشکهای بیقرار تو
زخم میزند
گوشه گوشههای افق را
و پشت گلبوتههای خونین پیراهنت
آواز هزاران لب
به بیضه مینشیند
هراسَت مباد
از باد بی دلیل
دختر کوچک غمگینم
از ضلع لحظه لحظهی تصویرت
توفان
در تقاطع چشمها
شعله میکشد
هراسَت
مباد
که ضربان واژههایم
به رنگ نبض توست
شعر
بدون دیدگاه وقتی که ابلیس شب
با قاه قاه ظلمانی
روی نگاهها
هلهله بر پا میکند
چگونه مرا
به شنیدن صدایت
نیاز نباشد
ای که نام تو
سرآغاز خلق واژههاست
مبتدا لحظهها
به نوازش انگشتانت
بر پردههای راز
که زخم جهان را
با طعم لبانت
التیام میبخشد
ببین چگونه برهنه میشود
این پرنده
در پژواک قامتت
شعر
بدون دیدگاه ای ماه بیکران
نگاهت را
از فراز منظومهی غمگین
به سمت مردگان زمین
هدایت کن
در شبی چنین مهیب
آنجا چه بسیار آرزوی پاک
فرو خفته
زیر تل خاک
برهنه
غریب و
سرد
شعر
بدون دیدگاه به حوض مینگرم
به تصویر فریاد شاخههای زندانی
زیر سطح یخزده در دی
ماندهام
با واژههای غریب
و معشوقهای سوگوار
که با اشکهایش
نبض خیابان یخزده را
گرم میکند
شعر
بدون دیدگاه گویی که سطرهای هدایت
با اسلحهی مایاکوفسکی
در ذهن من
به تفاهم میرسند
وقتی به دیدار چشمهای تو
روایت پاییز را
ورق به ورق ادامه میدهم
آن چشمها
-بوی خوش عاشقی-
که در خشونت انبوه ساچمه
فرو بسته میشود
اینجا خیابان درازی
در رقص با شکوه گیسوی دختران
شب را
در اختران نو
تازه میکند
شعر
بدون دیدگاه شبنم سحر ندیده
شعله میکشی میان ظلمت و سکوت
میروی
گاه پر کشیدنات نبود
ای درخت آرزوی بیکران
وقت رفتنات نبود