قدم رو
پلک های هر چه از سر سطر/ ریخته اند
تا شروع نشود
که فرجامش
خطوط مشتعل لب هاست
کنار پنجره هایی
که امتداد راه را
پرده به نگاه/ می درند
تب که می کنند کلمات
برهنه تر می شوند هجاهاش
و رویاها
بامداد بی قرار زنی ست
که در سنگینی خواب هاش
کودکان
بریده بریده
در فصل های ناهنجار
روایت می شوند
به راه می افتیم
با ………. و
زیر هر باران
دنبال حرفی تازه
قدم رو
سفیدی های پشت حنجره
امضاء که نمی خواهد
شعراتون عالیست استاد
بگذاريد هركسي به آيين خويش باشد
زنان را گرامي بداريد
فرودستان را دريابيد
وهركس ب تكلم قبيله خود سخن بگويد
آدمي تنها در مقام خويش به منزلت خواهد رسيد
اوكه آدمي را از مأواي خويش براند
خود نيز از خواب خوش رانده خواهد شد
خدمت گزار زنان و زندگي بخش بينايان منم
منم كه برايتان نان و خانه و اميد آورده ام
پس به نماز نياكان خويش بازخواهم گشت و مي دانم نور و ستاره سلطنت خواهند كرد
واي بر ظلمت افزاي زبون !
هرناله اي كه از دست بيداد گري برآيد
هزارخانه را به خاكستر خواهد نشاند
هزار دل دانا را به گريه خواهد شُست
ومرا طاقت تلخ كامي فرودستان نيست
من آرامش و اعتماد آدمي ام
چگونه تحمل كنم كه تازيانه جانشين ترانه شود؟
بي عاقبت او
كه بر پريشاني مردمان حكومت كند
بي فردا او كه بر درماندگان حكومت كند.
شهرياري كه نداند شب مردمانش چگونه به صبح مي رسد
گوركن گمنامي ست كه دل به دفن دانايي بسته است.
مردمان من امانت آسمانند براين خاكٍ تلخ
مردمان من خان ومان من اند.
از كتاب منم كوروش
شعر هاي شما زيباست