شعر
بدون دیدگاه بارانی ها
شب
کش میآید
بر اعصاب کند ثانیهها
کلافه از فاصله ها
که زخم میزنند
حافظه را
به ایوان میکشم
باران میآید
و کلمات
بر گلوی کودکیهایم
نفس میکشند
شعر
بدون دیدگاه شب
کش میآید
بر اعصاب کند ثانیهها
کلافه از فاصله ها
که زخم میزنند
حافظه را
به ایوان میکشم
باران میآید
و کلمات
بر گلوی کودکیهایم
نفس میکشند
شعر
بدون دیدگاه غروب
از معبر آذر
دلواپسیهای مرا
در انگشتان مهآلود شاخهها
رکعتی به دعا
عقربه میچرخاند
و آسمان
در برگ آخر تقدیر
بارانی می شود
شعر
بدون دیدگاه با دهان تو میخوانم
روی سینهی دریا
و ماهیها
بر خاطرم میشورند
به کلامی/ پروانهها
از سطرهایم
بال میگشایند
فصل پنجم
دنیا
از لبهای باران
سر میخورد
شعر
بدون دیدگاه
برای نلسون ماندلا
مخولوی شهیر
هوای سوزان خاطره ها
و نفرتی
که پشت میلههای عمودی
به جاگذاشتی
برشانهات
پرندهی غمگینی ست
که نتهایش
از معبردستهای سیاهان
روایت میشود
وآزادی
حنجرهی بیقرار شاعران جهان است
در چارسوی بیداد
خاموشی نگاهت مخولو
افق روشن چشمهای ماست
در سطرهای منتظر
شعر
بدون دیدگاه
شعر
بدون دیدگاه
شکل سکوت
قد می کشند/ کلمات
و حنجره ام
از کوچه پسکوچه های جهان
قناعت خاموشی را
در چشم هامان
شعله می دواند
غروب/ چنین که
بر پنجره ها می نشیند
آزادی
گلوی کدام سرود را
تر می کند
شعر
بدون دیدگاه لرزش بی تخفیف سکوت
بر قوس لب ها
و کلمات
که ارابه ی بی قراری شان
از مهتابی
به کوچه
فصل های مکرری ست
با نت های بی فاصله
بر غروب بی تازیانه ی مهر
شعر
بدون دیدگاه لبخندها را
زیر پوست می دوانیم
و با قاب شکسته تر از تصویر
در کوچه سرک می کشیم
لب های خمیده بر سکوت و
زانوهایی
که بر زاری ها
چمباتمه بستند
چیزی در چار جانب
غیبت دست ها را
بر حنجره ها
زاویه می بندد
شعر
بدون دیدگاه
وقتی کلمات
از سکوتم نردبان می شود
و خاکسترم
از دهان های شعله شعله
افروخته می شوند
بازی همین است
میدان های
با هوی و های که قاطی می شوند
و سنگ ها
که خون بر تشنگی شان
خم می شود
و بازی می شود
روز
از سر و کول شب
آفتاب می زند
روی شانه های
همین صلیب ها
شعر
بدون دیدگاه
یک اتفاق بی مرز
در پرت ترین حواس جهان
و پائیز
که از شعبده ی نگاهت
بر چله ی رنگین کمانش
شعله می کشد