Browsing "شعر"
5 دی 1392 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی ها

شب

کش می‌آید

بر اعصاب کند ثانیه‌ها

 

کلافه از فاصله ها

که زخم می‌زنند

حافظه را

به ایوان می‌کشم

 

باران می‌آید

و کلمات

بر گلوی کودکی‌هایم

نفس می‌کشند

23 آذر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

غروب

از معبر آذر

دلواپسی‌های مرا

در انگشتان مه‌آلود شاخه‌ها

رکعتی به دعا

عقربه می‌چرخاند

 

و آسمان

در برگ آخر تقدیر

بارانی می شود

23 آذر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

با دهان تو می‌خوانم

روی سینه‌ی دریا

و ماهی‌ها

بر خاطرم می‌شورند


به کلامی/ پروانه‌ها

از سطرهایم

بال می‌گشایند


فصل پنجم

دنیا

از لب‌های باران

سر می‌خورد

15 آذر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

در هوای آفریقا

 

برای نلسون ماندلا

مخولوی شهیر

 

هوای سوزان خاطره ها

و نفرتی

که پشت میله‌های عمودی

به جاگذاشتی

برشانه‌ات

 پرنده‌ی غمگینی ست

 که نت‌هایش

 از معبردست‌های سیاهان

 روایت می‌شود

وآزادی

 حنجره‌ی بی‌قرار شاعران جهان است

 در چارسوی بیداد

خاموشی نگاهت مخولو

 افق روشن چشم‌های ماست

 در سطرهای منتظر

3 آذر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

از آواز به کوچه

باران

بر صدایم رخنه می کند

و شب

آواز معطل حنجره ها را

سان می بیند

 

بر سکوت کودک این دست ها / می گذرند

لب های بی رمقی

کوچه به کوچه

پنجره

به پنجره

18 آبان 1392 - شعر    بدون دیدگاه

آزادی

  

شکل سکوت

قد می کشند/ کلمات

و حنجره ام

از کوچه پسکوچه های جهان

قناعت خاموشی را

در چشم هامان

شعله می دواند

 

غروب/ چنین که

بر پنجره ها می نشیند

آزادی

گلوی کدام سرود را

تر می کند

24 مهر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

پچپچه ی پاییز

لرزش بی تخفیف سکوت

بر قوس لب ها

و کلمات

که ارابه ی بی قراری شان

از مهتابی

به کوچه

فصل های مکرری ست

با نت های بی فاصله

بر غروب بی تازیانه ی مهر

18 مهر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

چهار سو

لبخندها را

زیر پوست می دوانیم

و با قاب شکسته تر از تصویر

در کوچه سرک می کشیم

 

لب های خمیده بر سکوت و

زانوهایی

که بر زاری ها

چمباتمه بستند

 

چیزی در چار جانب

غیبت دست ها را

بر حنجره ها

زاویه می بندد

5 مهر 1392 - شعر    بدون دیدگاه

کلام سوم

 

وقتی کلمات

از سکوتم نردبان می شود

و خاکسترم

از دهان های شعله شعله

افروخته می شوند

 

بازی همین است

میدان های

با هوی و های که قاطی می شوند

و سنگ ها

که خون بر تشنگی شان

خم می شود

 

و بازی می شود

روز

از سر و کول شب

آفتاب می زند

روی شانه های

همین صلیب ها

19 شهریور 1392 - شعر    بدون دیدگاه

حادثه ای

 

 

یک اتفاق بی مرز

در پرت ترین حواس جهان

و پائیز

که از شعبده ی نگاهت

بر چله ی رنگین کمانش

شعله می کشد


 

برگه‌ها:«1...16171819202122...28»