شعر
بدون دیدگاه پچپچه ی پاییز
لرزش بی تخفیف سکوت
بر قوس لب ها
و کلمات
که ارابه ی بی قراری شان
از مهتابی
به کوچه
فصل های مکرری ست
با نت های بی فاصله
بر غروب بی تازیانه ی مهر
شعر
بدون دیدگاه لرزش بی تخفیف سکوت
بر قوس لب ها
و کلمات
که ارابه ی بی قراری شان
از مهتابی
به کوچه
فصل های مکرری ست
با نت های بی فاصله
بر غروب بی تازیانه ی مهر
شعر
بدون دیدگاه لبخندها را
زیر پوست می دوانیم
و با قاب شکسته تر از تصویر
در کوچه سرک می کشیم
لب های خمیده بر سکوت و
زانوهایی
که بر زاری ها
چمباتمه بستند
چیزی در چار جانب
غیبت دست ها را
بر حنجره ها
زاویه می بندد
شعر
بدون دیدگاه
وقتی کلمات
از سکوتم نردبان می شود
و خاکسترم
از دهان های شعله شعله
افروخته می شوند
بازی همین است
میدان های
با هوی و های که قاطی می شوند
و سنگ ها
که خون بر تشنگی شان
خم می شود
و بازی می شود
روز
از سر و کول شب
آفتاب می زند
روی شانه های
همین صلیب ها
شعر
بدون دیدگاه
یک اتفاق بی مرز
در پرت ترین حواس جهان
و پائیز
که از شعبده ی نگاهت
بر چله ی رنگین کمانش
شعله می کشد
شعر
بدون دیدگاه خطوط بی قراری شانه ها و
عروج نگاهت
تا جلجتای سرنوشت
صلیب بر خاطره ها
رج می زنی
بر چشم های منتظران
و آسمان
بر مدار بی قرینه ی تاج ات
آشوب حنجره ها را
بغض می کند
شعر
بدون دیدگاه در آغوش ات
به صلیب می رسم
رویا
به رویا
و جلجتای سرودم
خطوط بی پایان غروب را
در چشمانم
به خاک می نشیند
شعر
بدون دیدگاه خاموشی بی دلیل جاده ها
و افق بیمناک
شانه به شانه / رج می زنیم
رویامان را
و بر لبان ما
تلخی هزار صلیب بی پناه
به جلجتا می ریزد
شعر
بدون دیدگاه به تنهایی کلمات
گردن می نهیم
وقتی صداها
بر آخرین حلقه های دار
به سکوت می رسند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه کشتزار آواز و
پائیز
یله بر عقربه های بی خویشی مان
از مهتابی
به رویا می رسم
و دست هایم
شب را / رج می زند
می دانم
می دانم
حلق آویز کلمات
در نگاه برگ های پائیزی
می ریزم
از چهار پایه ای
که طرح هیچ طلوعی را
در باد در به در
روشن نمی کند