Browsing "شعر"

خاورمیانه2

افسانه نیست
بهار به خیابان که می رسد
لهجه ها به رنگ شعر می شوند
و شادی ها
دست ها را به کبوتران می بخشند

افسانه می شود
امروز/ فردا
گلدان تاقچه ات
سبز که می شود
نسیم
طرح عاشقانه اش را
به پنجره می کوبد

از من بگذر

از چین پیشانی ام گذشتی
تقاطع نگاهم
سطرهایی منتظرند
تا به رنگ صدایم درآیی

چشم هایت کافی ست
تا رودها/ تنها
به خاطره ای از دریا
بسنده کنند

گذری و تاملی

نقد کتاب:
پنجاه وسه ترانه عاشقانه
شمس لنگرودي
انتشارات آهنگ ديگر

استعاره ها وكنايه ها كهنه اند
وقتي كه ازتوسخن مي شودگفت

تامل برلحن وخطوط يكدست وخطي كتاب پنجاه وسه ترانه ي عاشقانه

شمس لنگرودي ، به بازتوليد ذهنيتي درمخاطب مي انجامد، كه ازيك

سو فرايند كاركردي زبان شاعررا درطول چند كتاب شعرش از رفتار

تشنگي تا كتاب مورد بررسي ، درساختاروموقعيتي تك صدايي نشان

مي دهدكه مبتني برتصويرپردازي ها ورمزگان احاله شده به ابژه هاي

غيرزباني ست . چارچوبي كه شاعر، اگرچه درعاشقانه هايش احساس

بي نيازي ازساخت هاي تصويري مركب ازالگوهاي مستعمل وكليشه

شده مي نمايد؛ وبه همين جهت دركتاب فوق ، روند روايتگري را بر

مي گزيند كه عناصرحسي را دركنارخيال ورزي هاي شاعرانه ،

بنيان نوشتارخود كند؛ اما باز درفضاي توليد شده اثر ؛ شاعرناگزيربه

همان تركيب سازي هاي تصويري با استفاده ازتمهيدات متناسب روي

مي آورد. زيرا الزام خلق اثرهنري (= شعر) ، كنشگري بربنيان آشنا

يي زدايي اززبان نرم مي باشد، كه تخيل يكي ازاركان اصلي اين كنش

گري ست.

اماتعامل وتقابل درمناسبات دروني زبان درقطعات كتاب ، به جهت مو

قعيت شناسي فضاي كلي اشعار، اجرايي ازروابط عناصرزيبايي شنا

ختي را درساختاري كلي نشان مي دهد ، كه مخاطب را به سويه ي

ديگرفرا مي خواند. وآن پارادوكس منش شعري شمس لنگرودي با

رويكرد وموقعيتي ازشعرامروز است كه ازدهه ي هفتاد به اين سو،

درگستره اي وسيع تر موجوديت خود را اعلام داشته است . مؤلفه ها،

عوامل واسباب اين رويكرد ، بطورعمده بربنياد فرم ومناسبات دروني

زبان بنا نهاده شده است.ازهمين روموقعيتي بحراني را درشعرمعاصر

دامن زده كه درخورتوجه ودقت مي باشد.

نگارنده بحثي را درهمين زمينه درگذشته، تحت عنوان بحران موقعيت

درمجله ي گيله وا ويژه ي هنروانديشه به نگارش درآورده است.

اگرچه نقيضه ي ياد شده فاقد ايراد است.زيرا دوجريان ورويكردهنري

درعرصه ي شعر، با توجه به شناخت موقعيت تاريخي وفرهنگي جا

معه به موازات هم به خلق آثارشان مي پردازند .

دركتاب پنجاه وسه ترانه عاشقانه شاعرمنش روايتي اي را براي بيان

ايده آل ها ونگاه غنايي خود برمي گزيند، كه ريشه درآرمان وعواطف

عاشقانه اش دارد . اميدها ، ترديدها، آرزوها وخيالهاي رنگين شاعر،

درلحني تغزلي روايت مي شود. اما تمركز وتوجه سراينده بردوري از

كليشه هاي تصويري شعر،ونگاه معطوف شده به لحن روايي، قطعاتي

را دركتاب جاي داده، كه مركب ازعبارت ها وتركيب هاي ساده است

كه پشتوانه ي كنش زباني آن براي خلق موقعيت هنري بسيارنارساست

نمونه هايي چند ازاين دست اشعار

سپاسگزارم درخت گلابي
كه به شكل دلم درآمدي،
چه تنها بودم

يا

براي ستايش تو
همين كلمات روزمره كافي است
همين كه كجا مي روي، دلتنگم

براي ستايش تو
همين گل وسنگريزه كافي ست
تاازتوبتي سازم

يا

امشب
درياها سياه اند
بادزمزمه گرسياه است
پرنده وگيلاس سياه اند
دل من روشن است
توخواهي آمد

روندخلق سطرها دراشعاراين كتاب كه ازوحدت موضوعي برخوردار

است وتنها يك صدارا برمي تابد، ازويژگي حسي ، مؤلفه اي مي سازد

كه درخوانش شعرها وگوش سپردن به اين ويژگي، موسيقي لحن شعر

را توليد مي كند.

مخاطب هنگامي كه به وضعيت دروني شعريا شكل ذهني آن، پس از

قرائت يك يا چند باره اش ارجاع مي شود، طنين نيرومند مفهوم شعر

را حس مي كند. فارغ ازهرگونه تنش وتقابلي كه به وي فرصت گشتن

درتاويل ها وتعابيرزاده شده ازروابط متقابل زبان شعررا اعطا نمايد.

به باوراين قلم شمس لنگرودي درچند دهه كارشعر، به ويژه دردهه ي

شصت ازچهره هاي جدي ومطرح بوده است.نگاه اودرعرصه ي شعر

وانطباق آن با موقعيت تاريخي – فرهنگي جامعه ي ما، مؤيد اين كلام

است.

طي مدتي به تقريب يك دهه( دهه هفتاد) شمس شعررا درپستويي نهان

كرده يا فتيله ي خلق آن را پايين كشيده بود؛ كه ازاواخراين دهه، شعله

آن را يواش يواش برمي افروزد . اندكي تامل برساختارزبان ومنش

عمومي لحن جريان روبه رشد شعردو دهه ي اخيركه درتوازي با

رويكرد لحن تثبيت شده ي شعرمعاصر، به نشرآثارخود مي پردازد؛

ومهمترازآن، كشف لايه هاي دروني وپيچ اندرپيچ مناسبات في ما

بين زبان وبهاء دادن به زاينده بودن اين مناسبات درهنجارشكني از

زبان متعارف درساختارهاي متفاوت كاركردي آن،قادراست جاني تازه

برشعله هاي برافروخته شده ي شعرشمس بدمد .

زیبای شناسی یک روایت1

نقد کتاب:
خاطره دلبرکان غمگین من memoria de mis puts tristes
اثر: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: کاوه میرعباسی

خاطره دلبرکان غمگین من

 

قدرت شگفت انگيزروايت اين روزنامه نگارپيردربيان آنچه درسالروز نودسالگي اش بر

وي گذشته ؛ چنان تجسم نيرومندي ازفضاي كلي داستان ايجاد مي كند ، كه محال است

مخاطبي به تحسين وي برنخيزد . موضوعي بسيارساده كه تنها قلم روايتگر وتصوير

ساز گابريل گارسيا ماركز وقدرت تخيل خلاق وي توانست به توليد چنين اثري بپردازد

نويسنده كتاب خاطره دلبركان غمگين من ،با دستمايه قرار دادن عشق بي شكيب روزنامه

نگاري كهنسال ، درواقع نقبي به شكل روايتي اثر مي زند . زيرا آنچه را درخورتامل

مي نمايد ، نه اتفاق جاري موجود درداستان ، كه درزندگي روزمره مخاطبان اثر، هر

يك به گونه اي با آن برخورد داشته اند . يا خود با آن روبرو شده وبه تجربه اي دروني

رسيده اند . يا درپيرامون خود ازاين رويدادها شنيده يا ديده اند .

آنچه كه ساختار اين اثرداستاني نه چندان بلند را ، مورد توجه قرار مي دهد ، ويژگي و

منش روايتي اثر است . نويسنده با چنان مهارتي درروايتگري اززاويه ي ديد قهرمان

اثرش ، فضاي متن را مي گسترد كه موضوع ساده ي داستاني را تبديل به يك تجربه ي

روحي زيبايي شناختي براي مخاطبش مي كند . تركيب روايت هاي دروني وبيروني ،

زماني كه راوي بي مخاطب است ونيز وقتي كه با مخاطبش دربافت قصه سخن مي گويد

همچنين مباني روان شناختي ي فرايندي كه با گسترش روايت داستان دروني ميشود ،

ورابطه آن با مخاطب اثر، كه وي را بخاطر نوعي بي واسطه گي ، به دنبال اين تجربه

روايتي مي كشاند ؛ آن ظرفيت بي كران وپنهان اثراست كه اين داستان را درخورتوجه

ساخته است .

روزنامه نگار كهنسالي كه شخصيت اصلي داستان ماركز را تشكيل مي دهد ، درفرايند

نگارش ياداشت هاي يكشنبه هرهفته اش ، به موازات عشقي كه درآن گرفتارمي آيد ،

دريكشنبه اي به تحرير تجربه اي عاشقانه دست مي زند . كه حاصل روندي دروني شده

از زندگي شخصي خود اوست. واين يادداشت را دريكي ازشماره هاي ال دياريودلاپاث

به چاپ مي رساند . همين امرسبب گسترش مخاطبان يادداشت روزانه يوي شده وبه مكا

تبات گسترده با وي مي انجامد . نكته ي ظريف موجود درساختار اين اثر، تودرتويي

روايت هاي اين اثرمي باشد . كه پيچيدگي كارماركز را درعين سادگي موضوع آن رقم

مي زند .

قدرت خيال آفريننده گابريل گارسيا ماركز وظرفيت نيرومند روايتي او، جاي پايش را

دراين اثرنيز به جا نهاده است

زیبایی شناسی یک روایت2

نشانه شناسی رفتار ، گفتار وعلائم تحول زندگی روزنامه نگارپیر ، راوی تازه متولد شده

درعشقی که ، بخش درازی از عمر طولانی اش را درهوسرانی گذرانده بود وفارغ از داشتن

همسر و فرزند ، به تنهایی زندگی می کرد ؛ نشانگر تعالی روان و وجدان پالایش یافته ای ست

که دلگادینای جوان به وی اعطا نموده است . آن هم در روسپی خانه ای که صاحب آن ، یعنی

روسا با راکاس ، رفیقه ی دیرین راوی ، درراستای تجربه های گذشته به وی پیشنهاد می دهد .

اما این پیشنهاد آغاز تجربه ی نوینی در زندگی عاشقانه ی روزنامه نگار نود ساله ای ست ، که

دری دیگر ازتجربه ی زندگی را به روی وی می گشاید . که اساس تحول و تغییرات رفتاری وی

بنیان می نهد . نام معشوقه ی جوان وی چیست . نمی دانیم . آیا خود ازنام وی آگاه است ؟

کدام تغییرات در جهان ذهنی وی ، او را درحالی که درروسپی خانه روسا باراکاس ، با جسم

دراز کشیده ی دلگادینای معشوق برروی تخت مواجه می شود ، مانع از نزدیک شدن به وی

می گردد . نه برای یکبار . درتجربه ای مجدد ، این راوی پیر دوباره درچنین حالتی ، ازنزدیک

شدن به وی خودداری می ورزد.این تصویرخلاق حاصل کدام تغییرات در وی است.ازاین نشانه

به چه تحول درونی دراین نویسنده ی پیر باید پی برد . دراین فرایند آشنایی ، چرا برای این

دخترک بسیارجوان ، خود نامی برمی گزیند . بی آنکه نام حقیقی وی را روایت کند . این

نشانه ی چیست . آیا در راستای همان تحولات درونی ست که وی را به انتخاب نامی برای

معشوقش ناگزیرمی سازد . دلگادینا ، چه نامی ست . چه تجربه ای در دهه های زندگی ی

گذشته اش ، وی را به انتخاب چنین نامی فرا می خواند .

دلگادینا ، نامی ست که بر تارک یکی ازعاشقانه ترین ترانه می درخشد . وراوی پیر نوول

مارکز ، تمام وجود خود را در این نام می گذارد . ونشانه شناسی این کلمه ، مخاطب را به

سمتی هدایت می کند ، که قادر نیست بی تفاوت ازکنار این انتخاب بگذرد . زیرا این

نام ، همچون نام های دامیانا و روسا باراکاس نیست .بلکه همچون نام ماتیلده برای

پابلو نروداست .با درخششی جاودان .درپس این نام تجربه ای عمیق وجود دارد

، که تنها تاویل خواننده می تواند ، درروند مشترک با نویسنده ، آن را بیافریند.

در فرایند داستان ، چه آن زمان که دلگادینای معشوق پیداست و درنگاه راوی پیر داستان

نشسته است ، وچه آن زمان که اتفاق وحادثه ای ، او را از چشم وی دورداشته و به التهاب

و نگرانی گم شدن وی در ذهن راوی دامن می زند ؛ زیباترین تجلیات فراروی را در

عملکرد های راوی داستان باز می یابیم . به گونه ای که به نشانه ای دیگر می رسیم ؛

وآن تحول در نگارش وسبک نوشتن وی می باشد . حتی برجمع مخاطبان وی نیز در

درتحولی که نوشتار وی می یابد، افزوده می شود .

خاطره دلبرکان غمگین من ، یا عنوان ترجمه ای دیگرش روسپیان سودازده من ،

حتی اگر تاثیرات اثر رمان نویس ژاپنی یاسوناری کاواباتا ، با نام خانه زیبا رویا ن را نیز

به همراه داشته باشد ؛ از ظرفیت خوش ساخت و عمیق روایت داستانی گابریل گارسیا مارکز

چیزی نمی کاهد .

این اثر یکی ازماندئگارترین وزیباترین اثر عاشقانه است که از اصالتی درعشق سخن می گوید

وپرده از واقعیتی عاشقانه برمی دارد ؛ که گاه دیگرا ن مجبور ویا محکوم به خود سانسوری

آن هستند .

کازی موتوی مهربان*

به صلیبی کوتاه

جلجتا را نشانه می رویم

آه

به آه

و تیرگی آسمان

نگاه تماشائیان را

آلوده می کند

خاموش می گذرم

بر آیه های زمینی

و نا قوس صداها

که آونگ می شود

این ذهن خسته را

دوزخ

که چنین چشم می درد

و کازی موتوی مهربان

رگ های مرا تازه می کند

*کازی موتو : شخصیت گوژپشت ( ناقوس بان کلیسا )

اپیزود چهار

به معصومیت ندا آقاسلطان

چشم هایم می سوزد

این سوتر

ازخیابان ها که می گذرم

سطرسطربهار

بی قراری عقربه هایی ست

که خاک های خاطره ام را / می سترد

دلم گرفته است

وآسمان گریه ی تمام ستاره هایش را

امشب

درانگشتانم می ریزد

کمی درنگ کن

ندایی دیگر

درخطوط نیامده

آن سوی نگاه

گاهی ترانه ای آوارمی شود

این لبان سوخته را

دریغ

این حرف ها / که از کنار صدایت

خاموش می گذرند

عطرگلی کوچک

دربرگ برگ نفس هایت

وصبحدم

که نام تو

با هرشبنمی

برنگاه من

می ریزد

آیا امرنوشتن متضمن حقوق مادی نیست؟

متن زیر سرمقاله ی شماره ی جدید ویژه نامه ی روزنامه ی آوای شمال است که

توسط مسعودبیزارگیتی دبیراین ویژه نامه نوشته شده است .

نوشتن همچون هرفرایند اجرایی تولیدی ، یک عمل خلاق ؛ زمان بر؛ پرحاصل و . . .

است . حتی از زاویه ی دیدی خاص تر ، روندی ست پرتنش و خلاق که وجه تمایز

آن با دیگر جریان های تولیدی ، که سبب تشخص وبرجستگی اش می گردد ، تمرکز

روی تعامل وتقابل در پارادکس های ذهنی وعینی ؛ کشف و حل مجهولات ؛ ارتقای

سطح دانایی ومعرفت ؛ تدوین وطراحی برنامه ؛ رهجویی ورهگشایی به چشم اندازها

؛ تولید وتحول ساختارها ورفتارهای زیبایی شناختی و . . . می باشد .

ازاین رو نگاه وتوجه به مشاغل متعارف موجود در جریان های اجرایی کشور، که از

یک رابطه ی متقابل دریافت دستمزد در ازای دراختیارگذاشتن نیروی کاربرخوردار

است ، این ذهنیت را پدید می آورد که چرا درجامعه ی ما برای امرنوشتن وتولید آثار

فرهنگی که شکلی ازاجرای کاربوده وبه ارائه پدیدارهای فرهنگی وعرضه ی اجتما

عی آن به جامعه می پردازد ؛ نگاه مبتنی بر قائل شدن ساختارشغلی ازسوی مسئولین

و متولیان امر وجود ندارد ؛ و نویسندگان وسایر هنرمندان حوزه ی فرهنگ ، ادبیات

وهنر؛ چرا نباید از حداقل حقوق مادی اجتماعی که متضمن امنیت شغلی زندگی آنان

است، برخوردار باشند ؟ در حالی که این حداقل حقوق، از زمره ی بدیهی ترین واو

لیه ترین حقوق شهروندی افرادی ست که نوشتن را برای ادامه ی حیات خود برگزیده

اند .

البته نباید این نکته را مغفول گذاشت که طی چند سال اخیر به ویژه ازدوران کابینه ی

هشتم به این سو، توجه روی بخشی اندک ازحقوق یاد شده ( بیمه کردن نویسندگان و

هنرمندان ) سبب ایجاد امنیت خاطری هر چند کوچک برای مولفان گردیده است ؛ اما

در مقایسه ی با دیگر مشاغل ( که از حقوق ومزایای مختلف برخوردار می باشند )

نمی توان از آن به عنوان فراهم آوری مقدماتی یاد کرد که حداقل های زندگی مادی ا

ین قشر را تامین نماید . با عنایت به وضعیت اقتصادی موجود و اینکه نویسندگان و

هنرمندان میهن ما نیز، از زمره شهروندان همین جامعه هستند، ودر کوران دشواری

های زندگی مادی همچون دیگر اقشار اجتماعی قرار دارند؛ شایسته است مسئولان به

ویژه در این مقطع که درمعرض انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری قرار گرفته ا

ند؛ توجهی ویژه ، شفاف و اثربخش به موضوع حقوق مادی نویسندگان جهت فراهم آو

ری امنیت خاطر برای زندگی شان داشته باشند . به یادداشته باشیم که امر نوشتن وآفر

ینش معنوی نیز جزء مشاغل متضمن حقوق مادی می باشد .

احساس هنری3

موقعیت شناسی تاریخی از یک سوو موقعیت شناسی ساختار تخیل هنری در یک دوران مشخص
از سوی دیگر، الزام نگاه متفاوت ومنطبق با شرایط جدید را به یک اثر هنری (= ادبی ) پدید می آورد .
وضعیت تاریخی ای که ذهنیت فرهنگی در آن بسر می برد ، اقتضائاتی را در حوزه ی آفرینش های هنری
پدید می آوردکه ملزومات آن از یک طرفمبتنی بر تجربه های گذشته ی هنری ست به علاوه ی تجربه های
جهانی ؛ و از طرف دیگر استوار بر تجربه های درونیشده ی فردی هنرمند است ؛ که اساس فرایند آفرینش
هنری را برای وی پی می ریزد .نگاه به اثر هنری( = ادبی ) در موقعیت امروز ما ؛ با توجه به تحولات و
تغییرات ماخوذ از پیشرفت فرهنگی ما ( سویه مدرنیته ی فرهنگی ) و همچنین ترجمه های بیشماری که از
معرفت شناسی فرهنگی ، نقد ادبی ، تئوری های هنری وادبی زبان شناسی و فلسفه و . . .، صورت گرفته؛
باید روندها ،معیارها و مراتبی را در خوانش و بررسی اثر ملحوظ نماید که مبتنی بر حلقه یا ارتباط جدید
شکل یافته در تخیل هنری و زیبایی شناختی مدرن باشد . نه تکیه بر عناصر ، مولفه هاو پیشداشته های
جزمی که سده هاست به شکل سنت پایدار و تحول ناپذیر، در عرصه ی هنری استیلای بلامنازع داشته است .
تخیل هنری مبنای گریز ناپذیر حضور هنرمند در کشف روابط میان عناصر زبان ( مفردات ، ترکیب ها ،
انواع مجاز و .. . ) شکل یابی و تولد لحن و ایجاد موقعیت ذهنی – تجربی جدید در فرایند خلق اثرکه موقعیت
های کلیشه ای پیشین وجزم ها و مولفه های ثابت و سنتی را می تواند از اعتبار ساقط نماید . نکته مهمی
که گاه در تلقی های به اصطلاح هنری و ادبی مغفول واقع می شود .و این غفلت موجبیتی را پدید می آورد
که قادر است ذهنیت هنری – فرهنگی یک فرد ؛ یک اجتماع و یا یک موقعیت را از خلق وضعیت ها ،
بافت ها و . . . نوین باز دارد .
شعر یکی از فرم ها وموقعیت های هنری ست ، که همه ی اشکال و پدیده های روان شناختی در فرایند تولید
آن ، دررابطه ای سیستم ساز و دیالکتیکی حضوری بی وقفه دارد . من ترکیب تخیل هنری را که همبست
تجربه فردی و اجتماعی شاعر است، به دلیل جامعیت آن ، مناسب ترین و رساترین پدیدار روان شناختی
برای تبیینقلمرو این فرم هنری می دانم .افسانه بافی های فرویدی و نئوفرویدین ها را هم در این قلمرو
دخیل ندانسته و مبانی متکی بر اسطوره گرایی های آن رابه منظور استنتاج های علمی به کناری می نهم .
در این قلمرو هنری ، قاعده ها و روابط ایستا ، ثابت و نامتحول گذشته ؛ در روند آفرینش بی اعتبار می گردند .
موقعیت جدید ، خلق روابط متقابل نوین را در زبان و لحن ایجاد می کند .
شکستن چارچوب حاکم بر مناسبات بیان و موقعیت زبانی گذشته ، شجاعت هنری هنرمند امروز است ؛
که معیار حذف را برمی گزیند ، تا موانع سنگ شده ی ذهنی دیروز را معدوم نماید ؛ تا موقعیت هنری نوینی
را خلق نماید .
ایوان گنچاروف نویسنده پرآوازه روس می گوید : هیچ نوشتاری کاملا از طبیعت گرفته نشده است . . . .
نویسنده بایدنوشته خود را بیاراید ، بپالاید و . . .
داستایفسکی نویسنده شهیر می نویسد : بالاترین ورزیدگی برای یک نویسنده توانایی حذف کردن است .
و . ام . گارشین در گفتگو با ایلیا رپین می گوید : بزرگترین تلاش من این است که چیزهای غیر ضروری
را حذف کنمو این کار را آنقدر تکرار می کنم تا دیگر هیچ چیز اضافی که مانع برداشت هنرمندانه باشد
درآن نبینم .
کاترین آن پرترنویسنده آمریکایی معتقد بود که داستان را باید با قلب خود می فهمید و با یاری حافظه
می نوشت .
در روند تخیل، از ارزش اندازه ها و نسبت های واقعی می تواند کاسته شود . فرایندی که هنر وادبیات
روح خود را از دالان تو در تو و پیچ اندر پیچ آن می گذراند . و اینجاست که حذف ها ، فاقد اعتبار
گردیدن ها و . . . خلق موقعیت جدید را ممکن می سازد .
ای . اچ . گومبریج در کتاب (( پیشینه هنر )) می گوید : هر نسلی در پاره ای از اصول علیه برسنجیده های
پدران خود می شورد . همچنین در جایی دیگر می نویسد : هر هنرمندی احساس می کند که بر نسل پیشین
خود برتری دارد و اززاویه دید خود فراسوی آنچه که پیش از آن شناخته شده ، پیش رفته است .
آرنهایم روانشناس در خصوص کپرنیک سخن جالبی دارد . او می گوید : وی می باید خود را از تلقین هایی
که نگاره های نجومی معین ، مستقیما بر او تحمیل می کرد رها می ساخت .
همچنین می گوید : کپرنیک نیاز به خیال تجسمی فوق العاده ای داشت تا اورا در روشن ساختن این پنداشت
که مدلی ازیک نمود بسیار متفاوت می توانست در مورد وضعیت و موقعیتی که او دیده است کاربرد داشته
باشد یاری دهد .
رها شدن از پنداشت های تعصب آمیز کار آسانی نیست ، اما هنرمندانی که بیش از همه در این کار توفیق
یافته اند ، اغلب کارهای هیجان انگیزی به وجود آورده اند .

برگه‌ها:«1...2223242526272829»