9 خرداد 1393 - شعر    بدون دیدگاه

مزد بی‌تناسب کلمات

 در افق نگاه‌ها

دهان که آب می‌افتد

خیال رودخانه

کلمات را

سرریز می‌کند

روی برق سکه‌ها

 

حجم ناپیدای بی‌خویشی

و کلمات       یکایک

انزجار صدا می‌شوند

وقتی دهان

در مسیر بادهای روزانه

سطرها را تعبیر می‌کند

 

خطوط باریک خاطره‌ها

و اعماق حرف

تا مزد شاعر

قربانگاه بی‌دریغ رؤیا باشد و

پوست اندازی صداها

 

دریغا        کفش‌های ناموزون

بر قامت قلم

و ریگ‌ها و

              ریگ‌ها و

ارسال دیدگاه


Warning: Undefined variable $user_ID in /home3/bizargit/public_html/blog/wp-content/themes/diary/comments.php on line 50