در شب دیرپا

چادری خاموش
روی نگاهم
و سکوتی خاکستری
بر لبانم می پاشی

تپش های این همه خیابان
که از تقاطع میله ها می گذرد
و رویای سرزمینم
آن سوتر از طاقت گلوی مان

دریغا

ارسال دیدگاه


Warning: Undefined variable $user_ID in /home3/bizargit/public_html/blog/wp-content/themes/diary/comments.php on line 50