8 دی 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏و هر تخته و ساطوری

روایت بی‌انتهای هزار و یک شب

در سیمای آشنای عذاب

 

با لخته‌های سرخ خاطره

که بی امان

حافظه را می‌کاوید

 

و خط ارغوانی شقایق‌

زیر تازیانه‌ی حماسه می‌رست

 

در امتداد نگاه‌ها

می‌سوخت افق

در شعله‌های جنون جهان

و رویای راه

تاول خونین

بر اوراق قصه‌مان

ارسال دیدگاه


Warning: Undefined variable $user_ID in /home3/bizargit/public_html/blog/wp-content/themes/diary/comments.php on line 50