شعر
بدون دیدگاه جنگ
جنگ است و
آدمها به راحتی ذبح میشوند
تا روایت حاکمان
بیشکوه نماند
و هزار و یک شب روزمرگیها
رونقی دوباره بگیرد
جنگ است آری
و من در سکوت خود
باید گم شوم
و کلام خودم را
در بوسهای برای تو پست کنم
تا سطرهای نانوشتهی مرا
رمزگشایی کنی
جنگ است ((رضا براهنی))
به خاطر میآوری ((اسماعیل)) را
که خوانده بود:
-ای آفریدگار
ما را زگیر و دار نگهدار…
و تو نوشته بودی
-مرده باد شاعری که راز نیزه و خون را نداند!
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را میدانستی!
جنگ است دیگر
و من در کنج خاورمیانه نشسته
هر شب
به ساز آسمان پر ستاره مینگرم
که مینوازد
قطعه
قطعه
مارش بیشکوه قلب مردم این خاک را
جنگ است
چرا که باید نفتکشها پر شوند
تا چرخ حاکمان جهان بچرخد
و چلچراغ کاخهایشان روشن بماند
و من
در جنون کلمات و شبهای دوزخم
قصه ببافم
تا هزار و یک شبشان
همیشه زنده بماند
جنگ است دیگر
و نا امیدانه
راه خلوت خود را پی میگیرم
بینام و بینشان
همچون جسدهای بیهویت این جنگ
با ازدحام قبرهای بینشان
در تصویر دستهای عاشقی
که رویای مرا ورق میزند
از دوردست!