30 آذر 1392 - نوشته ها    بدون دیدگاه

یلدای ناگزیر

یلدا شبی ست به رسم سنتی تاریخی و مردم هر یک متناسب با ظرفیت و موقعیت خود در این وضعیت که بی نیاز از توصیف است؛ به استقبالش می روند.

با همه ی داشته ها و نداشته هاشان ؛ با خلوت و تنهایی شان ؛ یا با جمع و با هم بودن شان…

امید که سپیده دم فرداشان، آرزوی شان را تابناک گرداند.

صاحب این قلم نیز دو شعری را که پیشتر در یلداسرایی هایم داشتم ؛ چراغ شب یلدایم می کنم :

 

(( یلدای ناگزیر))

 

چشم های مان را می دزدیم

صدای مان را

پرده ها را می کشیم

مبادا

پنجره ای گشوده شود

تمام علف ها

باد و

خاک

بوی استخوان های هزارساله ی مرادارد

این یلدای ناگزیررا

برخاک خفته گان

ماه

رازی نهفته دارد


(( فانوس شب یلدا ))

 

صداها / که به هم نمی رسند

آینه ای کافی ست

رهگذران را

تا جهان

درتعویض برگ و بارش

آوازی

تازه کند

آغازی

فانوس مرادریغ نکنید

دلم

ازاین اتاق بی نقش و نگار

ماتم گرفته است

می خواهم

پرده ای ازحرف هایم

بیاویزم

ارسال دیدگاه بسته شده.