چقدر غمگینیم
گویی قرنهاست
حافظهها
در این سرزمین
باری سنگین
روی فراموشیست
و عاشقیت
تنها تشریفاتی
برای اعتبار روزمرهگیها
دردا از ماه بیرونق
بر سرمای درون
که از دوستت دارمها سرودن
به تبسمی بیقاعده گذشتن است
تنها
در مسیر دو نگاه
بر خاطرههای این وطن
سکوت شبانهات
شعر مرا بی روایت نمیکند
چرا که چهرهات را
به ماه بخشیدم
تا نگاه خاموش کلمات را
همیشه روشن نگه دارد
جهان چه تاریک است
گویی دیر زمانیست
میان صدایت دفن گردیدهام
تا هر زمان که به سخن درآیی
دوباره تولد یابم
و دختری که نامش
قامت بلند فریاد است
زیر آسمان کبود این سرزمین میخواند:
-خدایا خدایا چه وقت
بر چشمهای من
نظر میکنی
گلوی خیابان
از اشکهای شورمان
نفس تازه میکند
خدایا
نگاه کن!
و معشوقهایست او که هر بامداد
بر آفاق شعر من
طلوع میکند
و بوسههایش
قد باغهای جهان
جوانه میزند
سراپا درد میشوم
به تماشای این سرزمین که میایستم
و شریانهایم
رنگین کمان رویاییست
بر اضلاع این خاک سرخ
که نامها در خاطراتش
مکرر میشوند
و کلمات
که خلق میشوند
در شبنم سحرگاهان
به غسل تعمید میرسند
تا بر فراز افراها
زاریها را
بر شانههای باد
تکثیر کنند
-آه
لبخندهای بیگناه
پاییز میآید
و آوازهای رنگینش
بر استوای خونین دهان زنان
عصب میگشاید
نیکا باشد
یا ژینای زندگی
و یا دختران به خون نشستهی کابل
فرقی نمیکند
زمین
بر گسترای زندگی
نطفه در خنکای دستان دختران دارد
و سپیدهدمان
آوازیست
برآمده از جنبش لبانی
تا نام زن
هجاهای متبرک آن باشد