شعر
بدون دیدگاه می آیی
وقت سکوت می آیی
و زمین
روی کلماتم
استوارترین شادی را
پا به پای کودکان می شود
نگاه کن
نگاه
پرسه های بی وقتی
از عقربه ها می گریزد
و شکوه لغتی تازه
زیر زبانم
به کشف آنچه می آید
مزه مزه می شود
شعر
بدون دیدگاه وقت سکوت می آیی
و زمین
روی کلماتم
استوارترین شادی را
پا به پای کودکان می شود
نگاه کن
نگاه
پرسه های بی وقتی
از عقربه ها می گریزد
و شکوه لغتی تازه
زیر زبانم
به کشف آنچه می آید
مزه مزه می شود
شعر
بدون دیدگاه استاده بر دریچه ی روبرو
خمیازه می کشند کلمات
بیدارتر از گذشته
در فاصله
جذبه ی هجاهاست
شانه به شانه می شوند
شانه ی راه
شانه ی لب های تازه
دهان های منتظر
بر مسافت بی قرار
شعر
بدون دیدگاه در پچ پچ موج ها می گذرد
رود
بر مسیب ملال
باران
رد رویا
در رگ کلماتش
شعر
بدون دیدگاه کلمه بر آفتاب
بر حواس جهان
کلمه
در حضور
ترکیب سایه و حاضر
در گوشه های تهی
رازهای بی دندان
کلمه
هزار و یک شب تنهایی لب ها
معماری نگاه و سکوت
در جهالت داعش
پلک های بسته ی مجهول
کلمه
حکمت انتظار
در نبض دست ها
وقتی افق
خواب صدای نیاکان را
هر شب
متفق می شود
باران بی حضور
بر بوسه های فراموشی
کلمه
اتفاق تو
من
در چرخش سطرها
وقتی هر پیاده رو
خالی تر از حواس حادثه است
آغاز حوصله
بر دست های شاعر
و خنده های بی دریغ معشوقه
بر یقین پنجره
که آفتاب
عمود است بر حرف های تازه
و جهان
بر پاشنه ی اتفاق
حرف به حرف
می افتد
شعر
بدون دیدگاه ترفند دلار باشد/ نباشد
چه فرق می کند
وقتی برج دو قلوی جهان
مرثیه ی شگفت یازده سپتامبر می شود
از طالبان ، القاعده ، داعش …
برق جرینگ جرینگ سکه های سرمایه ست
تا کودکان روهینگا
در شرافت ماندن
سرگشتگی های بی پایان را
در وحشت سکوت دریا
کابوس شباروز خود کنند
می دانم/ می دانند
بر این سفر تلخ
باران هیچ بوسه ای
بر ریشه های احساس نمی نشیند
با اینهمه
برآهوان خیال تان می رسم
در این هوای سنگین
به جست و جوی دهانی تازه
سمت نشانه ی کلمات
گلوی منتظر
شعر
بدون دیدگاه لرزه در نگاه بود
اتفاقی
جاری به دست ها
نشانه ای در مسیر نفس ها
و کلمات
حضور رفتار
در ابعاد لب های مان
شعر
بدون دیدگاه از شانه می گذرد
بر شانه
تابوتی/ که دانه دانه
رنگ انار
تقویم سطرهایش
در طول آواز بود
شعر
بدون دیدگاه پنجره که می گشایم
صدای انفجار
در خطوط حامل رویایم
تعبیر می شود
و خاورمیانه
چقدر بی حوصله
بر دریاهایش
نت های بی قراری
تنظیم می کند
بر غبار نگاه کودکانش
پرنده ها بی طاقت اند
و بر ارتفاع سقوط
داستان در خیال کوچک شان
در اتفاقی خونین
نبض انتظار را
در افقی مبهم
خاموش می کند
شعر
بدون دیدگاه بیزار می شوم/ گاهی
از ترافیکی که ساعت نحس
در لحظه های بی قواره
تلقین می کند
این همه عبور و مرور
در آشنایی های یکسان
و خیابان های دو طرفه
در امتداد بوقی
که عقربه های یک طرفه را
دامنگیر نگاه می کند
سر بالا می رویم
اما شیب سرپایینی قدم های مان را
شماره نمی کنیم
سکه های رایج بودن
شاید
سرخوشی های دهانی ست
با عشوه ی بی قرار
رژ لب ها
شعر
بدون دیدگاه سبزه در علامت باران می ماند
وقتی به شکفتن خود می اندیشد
سبزه
رفتن بی وقفه است
باران اگر نباشد
سبزه
در طول راهش
بی ناخداست که می راند
باران
حضور مداوم صدا
و تکرار بی پایان هجاها
در هوا