و چقدر خسته می نماید جنگل
وقتی لبانم
چهره از روزمره گی می گیرد
و بر شیار کلمات
هی شخم می خورد
مکرر می شود
بر شانه ی سکوت
پهن می شوم
گریخته از های و هوی مکرر
هنوز از مسیر نگاه می گذرد/ اکنون
شط بی قرار واج ها
لب های به لب رسیده
استعاره
لغت
کلمه در حضور
اتفاق زبان است
دوست داشتن
بر ارتفاع حرف ها
و زمان که سطرها
بر حریم عقربه هایش
فصل به فصل
عاشقانه می شورند
زبان که از معبر آتش
به کوچ واژه ها می رسد
بر خط آسمان فضا
رویای لغت های بی باک می شود
دلم را به باران می دهم
پا به پای خاطره ی خاک و علف
پاییز
چهره اش را در نام تو می جست
و یاد شبانه های سخاوتمند
بر پست و بلند گیسوی شب
آواز تمدنی بی پایاب
در زنجره های مداوم
بر ارتفاع خاک لرزش دست ها
بر رویای بیکران
آوازی شکل می گرفت
روی نگاهی
بودن آغاز فاجعه
باران
بر ساق کلمات می ریخت
و شکل شبانه خاطره ای/ دوردست
کلمات سراغ تو می آیند
لکنت می گیرند
و زبان
وضوی بی تناسب حرف هاست/ گویی
اندام جهان
معبر سکوت های ممتد است
و آخرین نت هنوز
پشت لبانم
واج های به جا مانده را
در روایت هزار و یک شب
به فردا می برد
لبانم حیات از کلمه می گیرد
زبان که به میدان تنگ می رسد
حرف نشانه می شود
نشانه از کلمه بار می گیرد
و شکل نگاه
شکل کلمه است
عاشقی ست
وقتی کلمه در حرف ها
محکوم می شود
سرانگشتانم را مرور میکنم
و پاییز
که بر نتهایش
سان می بیند
کلمات بر غرور آواها
کوچه پسکوچهها را پا به پا میشوند
کدام صدا
معبر قدم ها را به گلی تازه
میدان میگشاید
به سر انگشتانم میرسم
و نتها
حیرت چشمها را
در تاریکی پنجره ها
به سکوتی مغرور
دندان میسایند
زبان شکل خاموشی خیال بود
اویخته از لبانم
با طنابی که شکل مرگ را رقم می زد
دوردست
دست ها قواره ی جمع داشت
با تکه های بی وزن کلمات
به طعم پرواز
و حرف حرف حرف
طلیعه ی تازه
بر قضیه ی اکنون