Browsing "شعر"
9 خرداد 1393 - شعر    بدون دیدگاه

مزد بی‌تناسب کلمات

 در افق نگاه‌ها

دهان که آب می‌افتد

خیال رودخانه

کلمات را

سرریز می‌کند

روی برق سکه‌ها

 

حجم ناپیدای بی‌خویشی

و کلمات       یکایک

انزجار صدا می‌شوند

وقتی دهان

در مسیر بادهای روزانه

سطرها را تعبیر می‌کند

 

خطوط باریک خاطره‌ها

و اعماق حرف

تا مزد شاعر

قربانگاه بی‌دریغ رؤیا باشد و

پوست اندازی صداها

 

دریغا        کفش‌های ناموزون

بر قامت قلم

و ریگ‌ها و

              ریگ‌ها و

4 خرداد 1393 - شعر    بدون دیدگاه

کلمه

در طول ساعت

کلمات

فصل به فصل می‌شوند

 

کلمات در طول خود

ساعت‌ها

از حرف‌های بی‌قراری

لبریز

23 اردیبهشت 1393 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

لبخندی استوار بر دهانم

وقتی گلویم

در مسیر باران

حکایتی تازه می‌کند

 

از حجم بی‌قرار حنجره

کلمات که می‌شورند

دریا

رفتار روشن خود را

در مجال تازه‌ی بارانی

همخواب می‌شود

در خواب‌های باران

مکرر

19 اردیبهشت 1393 - شعر    1 دیدگاه

ساعت نهایی

به لرزش شاخه‌ها می‌پیچم

در مسیر باد

و رقص ناموزون برگ‌ها

به راز سکوتم

می‌برد

 

سطرها می‌هراسند

وقتی صفحه‌ها

چشم در چشم بی‌قراری‌ام

قد می‌کشند

 

تمام می‌شود

و امضاء

در ساعت نهایی

بر دریچه‌ی رؤیا

می‌ریزد

5 اردیبهشت 1393 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

خمیازه‌ی بی‌کسالت حرف‌ها

و طنابی

که حلقه حلقه کلمات را

در عبور بی‌انقطاع لب ها

در غیبت معنا

معنای سطر می‌کند

 

تا باران

عمود شود

حسرت دست‌ها را

حسرت باران

بر نگاهم

رانده‌ی رؤیا می‌شود

16 فروردین 1393 - شعر    بدون دیدگاه

باران

 

به شکل جهان

اتفاق می‌افتد

باران

 

کلمه می‌شود

حجم نگاهم را

در عبور تازه‌ی دیدن

 

و کلمه

قطره قطره

هستی‌ی دهانم را

بر لحظه‌های اتفاق

می‌بارد

11 فروردین 1393 - شعر    2 دیدگاه

اینک بهار

با یاد محمد مجیدی عزیز

و خاطره های دور دست

 

شاید بهار

همین جوانه های بی ادعایند

که کاسه های روز و شب را

پر می کنند

 

دخترکان سپیدپوش

در کوچه ها و خیابان ها

که چشم های بی قرارشان

بر رد هر عبوری

لباس فردا را سبز می کند

 

از مهتابی

تا آن سوتر از رویای دست ها

خطوط خاموش کلمات را

بر امواج بی تاب لب های تان

عاشق می شوم

7 فروردین 1393 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی ها

در سکوت قد می‌کشم

پله

    پله

بر زبان تو

نوشته

 

دهانت

چراغ بلندی ست

که سطر به سطر

بر نگاهم می‌ریزد

و شب

در طلوع همیشه‌ی باران

بر ملال سربی‌ی خود

چنبره می‌زند

29 اسفند 1392 - شعر    بدون دیدگاه

مویه

 

به روح بزرگ یوهان سباستین باخ

خالق پاسیون سن ماتیو

(St Matthew Passion  / Johann Sebastian Bach )

زبان به سوی تو می‌آورم

و مرگ را

روی صلیب جهان

 

هنوز انگشت های تو

آخرین صداها را

روی نگاه من

مصلوب می‌کند

 

((  روحم را به دست های تو می سپارم ))

چنین گفت و

((به پایان رسید))

 

و این جهان

که رگ های مرا تهی می‌کند

و من

که سطرهای تو را

در هزار و یک شب پرسه گردی ها

                                             می‌مویم

 

27 اسفند 1392 - شعر    بدون دیدگاه

بارانی‌ها

 

کسی در من عبور می‌کند

نفس

در نفس‌هایم

 

و خستگی‌هایش

خطوط پیشانی‌ام را

خنج می‌کشد

 

در سکوتم/ کسی

فریاد می‌زند

و بر انحنای اندامش/ کلمات

تنگنای فردا را

بر آماس کوچه‌ها

گلویی تازه می‌کند

 

کسی در باران

می‌تکاند

         نگاهش را

برگه‌ها:«1...15161718192021...29»