در افق نگاهها
دهان که آب میافتد
خیال رودخانه
کلمات را
سرریز میکند
روی برق سکهها
حجم ناپیدای بیخویشی
و کلمات یکایک
انزجار صدا میشوند
وقتی دهان
در مسیر بادهای روزانه
سطرها را تعبیر میکند
خطوط باریک خاطرهها
و اعماق حرف
تا مزد شاعر
قربانگاه بیدریغ رؤیا باشد و
پوست اندازی صداها
دریغا کفشهای ناموزون
بر قامت قلم
و ریگها و
ریگها و
با یاد محمد مجیدی عزیز
و خاطره های دور دست
شاید بهار
همین جوانه های بی ادعایند
که کاسه های روز و شب را
پر می کنند
دخترکان سپیدپوش
در کوچه ها و خیابان ها
که چشم های بی قرارشان
بر رد هر عبوری
لباس فردا را سبز می کند
از مهتابی
تا آن سوتر از رویای دست ها
خطوط خاموش کلمات را
بر امواج بی تاب لب های تان
عاشق می شوم
به روح بزرگ یوهان سباستین باخ
خالق پاسیون سن ماتیو
(St Matthew Passion / Johann Sebastian Bach )
زبان به سوی تو میآورم
و مرگ را
روی صلیب جهان
هنوز انگشت های تو
آخرین صداها را
روی نگاه من
مصلوب میکند
(( روحم را به دست های تو می سپارم ))
چنین گفت و
((به پایان رسید))
و این جهان
که رگ های مرا تهی میکند
و من
که سطرهای تو را
در هزار و یک شب پرسه گردی ها
میمویم
کسی در من عبور میکند
نفس
در نفسهایم
و خستگیهایش
خطوط پیشانیام را
خنج میکشد
در سکوتم/ کسی
فریاد میزند
و بر انحنای اندامش/ کلمات
تنگنای فردا را
بر آماس کوچهها
گلویی تازه میکند
کسی در باران
میتکاند
نگاهش را