شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه خاموشی جهان
زیباترین آغوش جهان
وقتی که مرگ
از پنجره
در حسادتی طولانی
بر شانه ات می نگرد
خاموش می شوی
و دریا
بر چشم ها مان / می نشیند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه زیباترین آغوش جهان
وقتی که مرگ
از پنجره
در حسادتی طولانی
بر شانه ات می نگرد
خاموش می شوی
و دریا
بر چشم ها مان / می نشیند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه تبعیدی رویای ام
و عشق / گویی
خاطره ای ست
تا انگشت های نمناکم
چهار فصل را
در حجم بی قرارش
تاراج کند
رها می شوم
با گیسوانی پریشیده
در خش خش پائیز
که عطر موزون حنجره ام را
در ارتفاع آسمان
می گسترد
بر دهانم
زخمی ست
که عصرهای به راه مانده
در شکوه خاموش شان
پایکوبی می کنند
این بیابان
به کدام جاده ی دلفریب
نگاه مرا
زینت می دهد
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه به صدای پرندگان
بال می گشایی
بر پیشانی ماهی ها / اما
خطوط ناوگان ات
اندوه آب را
سرخ/ مویه می کند
حافظه ی جهان
از گلوله های کینه
باد کرده است
و چشم های کودکان مان
اشک به اشک
کشتی هاتان را
به رویا می برند
خاورمیانه
و معبر تاریک آرزوها
که بر نگاه مان می پاشد
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه .
ترجمه ی انگلیسی شعری از من که چند وقت پیش از سوی خانم دکتر فرشته وزیری نسب Fereshteh Vaziriمنتشر گردیده بود ، اکنون به زبان فرانسه از طرف خانم فاطمه روحی Fatemeh Roohi عزیز که خود به جد شاعری نو اندیش و … هستند ، ترجمه گردیده ، که من همینجا سپاس و قدردانی خود را از زحمت ایشان اعلام می کنم:
Lorsque l’hiver se noie dans souhaits
Toute la mémoire ne passera pas par nos rêves
IL n’ya pas de route qui veut les oiseaux volent sur la
Même un mot magique ne sera pas allumer une lumière
pour la mort de cette allée
Fatemeh Roohi
به رویا که می رسد
زمستان
نه خاطره ای
از آوازمان می گذرد
نه جاده ای
به پرواز پرندگان
دل می دهد
هیچ وردی حتی
بر غروب این کوچه
چراغی
روشن نمی کند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه ترجمه شعری از من توسط مترجم دکتر فرشته وزیری :
When the winter reaches(prevails) the dreams
Neither a memory goes through our songs
Nor a path
Dedicates itself to the flight of birds
No magical incantation
Sheds light
On the sunset
Of this alley
Fereshteh Vaziri
به رویا که می رسد
زمستان
نه خاطره ای
از آوازمان می گذرد
نه جاده ای
به پرواز پرندگان
دل می دهد
هیچ وردی حتی
بر غروب این کوچه
چراغی
روشن نمی کند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه حرف ها که نابینا نمی شوند
راه می روند
در سکوت پر حیرت شان
و نام تو را
به باغ ها می بخشند
به کوچه ها و
خیابان ها
کلمات
در نفیر خاموش شان
جوانه می زنند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه مانده ام با ریزش بی دغدغه ی جمعه و
بی حوصله گی های خاموش
زیر لب زمزمه می کنیم
کبودی های نشسته بر حنجره را
مگر
عبور نسیمی
در این میان
التیام سکوت مان باشد
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه انگشت به انگشت
سایه به سایه
قدم
به قدم
دیری ست / تا صدایت
در جانم
شکل دیگر فریاد است
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه از دقایق کوچه ها
بالا می زنم
و سطرهایم
پس پلک های پنجره ها
ذخیره می شود
شب است و
تا مهتابی / هنوز
سرودی در عقربه ها
درد می کشد
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه چادری خاموش
روی نگاهم
و سکوتی خاکستری
بر لبانم می پاشی
تپش های این همه خیابان
که از تقاطع میله ها می گذرد
و رویای سرزمینم
آن سوتر از طاقت گلوی مان
دریغا