یکی از ویژگی های مهم هنر به عنوان محصول ذهن بشری ( = هنرمند ) و کار هنری به مثابه شیی نامیرا ؛ کیفیت ویژه و ماهیتی آن است که اندیشه ی مربوط به زندگی را تجسم بخشیده ؛ در عین حالی که خود موجب تولد زندگی نیز می گردد . در این میان آنچه در خورد توجه است ، وجود یک رابطه دیالکتیکی ( سیستم ساز ) است که از ساختاری منطقی و قابل تحلیل برخوردار است .
محصول هنری استوار بر تجربه های شخصی و معرفت اجتماعی هنرمند است ؛ و در این راه بنیادی ترین رویدادهای حیات بشری ، درونی شدن این فرایند را برای هنرمند میسر می سازد .
برای مثال درآثار کلیسایی یوهان سباستیان باخ ، که آثاری مذهبی ست، به گونه ای آگاهی ملی متبلور شده است . این یکی از عوامل نگهدارنده باخ در آن کشور بوده است . ((در قلب این آگاهی ، کورال های لوتری خودنمایی می کردند ، که زمانی جزء رجز های جنگ جویانه ی جنبش اصلاح دین در آلمان به شمار می رفتند . باخ این کورال ها را با هر آنچه در هنر موسیقی اش با عنوان دراماتیک ترین ، گویاترین و انسانی ترین از لحاظ تصویرپردازی و آینده نگری به شمار می رفتند _ موسیقی عاشقانه ی هیجان انگیز ، آوازها و رقص های شاد توده ای . . . _ گسترش داد . باخ در این آثار ، مانند تمامی موسیقی عظیمش ، منظره ای از آلمان پریشان روزگار خودش را مجسم می کند .
احساس زیبایی شناختی محصول یک حالت خاص از حیات بشری ست ، که نقطه مشترک هنرها از یک سو ؛ و وجه مفارقت هنر از زندگی از سوی دیگر می باشد . در این احساس شکل خاصی از لذت جریان می یابد ، که واکنشی ست در مقابل آن گونه از شناخت ، که با گشودن امکاناتی تازه ، سبب دگرگونی آدمی می شود . لذتی مبتنی بر کشف رابطه مشترک بین انسان ها و واقعیتی مصدق که ذهن با آگاهی بر وجود قدرت های جدید و تازه ، بر رشد و توانایی آن حتی به صورت اندک افزوده می شود .
(( این احساس زیبایی شناختی می تواند به یاری موسیقی با ژانرهای متفاوت نیز به وجود آید . احساس یاد شده بر ماهیت دوگانه موسیقی و یا هر هنر دیگر؛ از یک سو رابطه اش با زندگی درونی و طرافت یا هستی عینی اش که تجسمی است از اندیشه ی زندگی ؛ و از سوی دیگر آگاهی یافتن فرد بر اینکه جامعه چگونه او را شکل داده است و ارتباط این کشف با همه ی اعضاء یک جامعه ، متکی است .
هر گاه عنصر درونی قادر باشد بدینسان جاودانی شود ، قدرت تازه ای خلق شده و مرحله ی تازه ای در انسانی شدن روابط میان آدمیان شکل گرفته است .
نگاه می کنی
دهانم به بهار می رسد
کلمات امان نمی دهند
و دریاهای جهان
به سمت دست هایت
می کوچند
به عبورت می رسم
از من می گذری
به خودم می آیم
از بنفشه که آغاز می کنم
یکایک
شبنم ها
از نگاهت بارور می شوند
هیچ بارانی را
معجزه نیست
با بقچه های کولیان هم
سفر زیباست
و خاطره هایی
که نقل مکان می کنند
رویایم اگر مجالی بیابد
پرنده ی آوازش را
به تو هدیه می کند
صبور باش
این کوچه
به نگاه تو شاد می شود
شهریور دست در دست دختران
دامن کوتاه عصرگاهیش را
با پائیز قسمت می کند
درختانی رنگین و
چشم هایی که هنوز می پایند
فنجانی قهوه برای پنجره
و کوچه را که در سکوتم
از فریاد سرشار است
کمی از برگ هایت را
به خاطره ام برچسب بزن
به رویا می برم
هزارو یک شب ات را
طناب سکوتی نیست
و قناعت نگاهت
تا هر بامداد
به شبنم جوانی
پنجره بگشایم
سرودی
بر آهوان خسته ی این راه
متاسفانه گویا به دلایل فنی از سوی مدیریت سرور سایت صاحب این قلم ، سایت من به کلی به هم ریخته و نوشته هایم از بین رفته است. به ناگزیر برای به روز رسانی آن ، تلاش مجددم را آغاز کرده ام. جا دارد در اینجا از دوست فاضل و بسیار ارجمندم (که در نهایت تواضع از بنده درخواست نموده از ذکر نامشان خودداری ورزم) که طراحی و سایر کارهای مربوطه را مدیون وی هستم ، قدردانی نمایم. بی کمک وی ، شکل گیری و نظارت بر عملکرد این سایت ، میسر نبود.
نگاه کن
غروب جمعه و
پائیز بی تقویمش
دستت را به من بده
به بادهای آبان
هنوز
چند اشک فاصله است
برگ برگ ورق می زنم
نام کوچکت را
می دانم
شادی های دخترکی غمگین
چشم می گرداند
در امتداد باران
به افق نگاهت
پیوند می خورم
می دانم
به جست و جوی عاشقیت ات
سکوت دوست داشتن را
به غربت شهر بخشیدی
دنبال این صدا
غزال تشنه ای ست
تا سطری دیگر
به بامدادش
سرودی تازه کند
به دریا می رسم
شعرهایم پهلو می گیرند
نگاهت را
لنگر افکن
زمین به کنارو
سیاره ها
می خواهم افق
سراسر
لرزش نفس هایت باشد
لبخندی به آوازو
شبی
به پائیزی هایم