پاییز
پاییز پا در کفش ثانیه ها کرده
می دانم
ورق که خاطره را تازه می کند
هوای کوهستان ابرهای چشم مرا
میان درختان و جاده ها تقسیم می کند
و افق دریغا دریغا
کشف آینه ها بود و مهی غلیظ
در شد آمد بودن و خاموشی
پاییز پا در کفش ثانیه ها کرده
می دانم
ورق که خاطره را تازه می کند
هوای کوهستان ابرهای چشم مرا
میان درختان و جاده ها تقسیم می کند
و افق دریغا دریغا
کشف آینه ها بود و مهی غلیظ
در شد آمد بودن و خاموشی
دانه دانه میآید
بیدریغ
و لحن حضورش
ریشههای خاک را سبز میکند
و استعارهی نامش
زبان پرسههاست
بر کرامت تنهایی
انگشت به سوی کلمه می گیرد نشانه
نشان که می شود کلمه
غوغایی ست در میدان
وقتی کلمه
رهگذر هر حاشیه می شود
و حاشیه ها حرف به حرف
غوغای کلمات
از قصد کلمه برمی خیزد
پرسه های مداوم
قصد قصدها ست
پرتاب هر دهان کلمه
آهسته میشورند واج به واج
و بازوهای بسته
به میدان که میرسند
شانه به شانه میشوند کلمات
شعری پنهان نمیکند بر ارتفاع لبها
عاشقترین صداها
برشیب شبانه های ملاقات
قرارها بیقرار میشوند
و آسمان
خاطرهی پاشنهها را
در هزار و یک شب روایت باز میشمارد
باران کج کند راهش را اگر کمی
این شب بارش را به طلوع میرساند
نه قدمهای بیخیال از سر سطر تازیانه شروع شد
پایان بیکلام این همه لب
خیابان به خیابان بگذری به وقت هم
بیوقتی میآورد
آوازی که بوی قورمه سبزی
از پشت سلولهایش دود میکشد
به میدان که میرسی
پا به پا میشوند کلمات
برو بیایی دارند و
انگشتها از سر سطر آغاز میشوند
باران اگر که بیاید
دهان بی کنایه قرار نمیداند
کنار می زند
استعارههای لبانش را
کلمات در مجاورت طنابهای آماده
رویای نرگسهای لحظه به لحظه را
پشیمان میشود
از کوچه خاطرههای معشوق سر میکشد
پر میکشد چراغ که قرمز میشود
دهان غار به قاه قاه
کلاغهای بی وقت را
برگه ی عبور میدهد
و دلپذیر میشود بازی
وقتی کلمات تاریکی را
پشت استعارهی نگاه
جا مینهد
شعر
بدون دیدگاه فیلام یاد هندوستان با خال معشوقگانش
سطرها که قالب تهی از دهان میشوند
کلمات رج به رج
پیادهروها را در شلوارهای عابران پیاده
متر میکنند
خاطرهها سلول به سلول
بند پاهایاند بی پایان بند
دندان عقلات را هی
مبادا چشم در چشم زندانبان شوی
قوقولی قوی نا به گاه و
وحشت ساحل بیخیال نیما
سنگ قبرت را بغل در بغل
بیمارستان شبانه روزیست
بمباردمانها هم جلو زدهاند
عقربههای به لکنت افتاده را
گاهی لایهی اوزون سوراخ میکند
جمجمهی کشوری را آدم هاش هم داعش هم با خلافتش
گاهی هم صبر که سر می رود از صبرا سرک میکشد تا شجاعیه
خیلی هم که اوباما باشی
از شمال تا جنوب
خروس خوان تا شغال خوان
پوتین هایی هست که اندازهی پایت نمیشود
منتظر موسا عصایم
رعدی غریو عاشقیت شود
تا بالماسکههای عاشقی نکوبند
در هاون عاشق پیشهگی
غزه
غضب
غزوه
قاضی
قضاوت
بان کی مون1
وقتی درختهای شادی شارون2
روی شانههای خستهی مادران فلسطین
برگشته از تشییع شبانه روزی کودکانشان
سبز میشود
غزه
قضاوت
روی شمارههای بیپایان اجساد شجاعیه
و لبخندهای با نمکات :
اوبرما3
با چک بیبرگشت گنبد آهنینات
غزه
جوانههای بیقرار تاریخ
روی صفحههای کودکان دبستان
پی نوشتها:
1.دبیرکل سازمان ملل متحد
2.نخست وزیرسابق اسرائیل
3.اوباما رئیس جمهور امریکا
حدیث اشکهای بیقرارت
وقتی کلمات / در سکوتشان
شانه به شانه
بهت میزنند
بر گلوی شاعران جهان
آماس میکند
روز از تباهی مقاوله نامه ها سرشار است
شب / شانههای امیدت
مماس خاک های در به در
ادونیس1 می گفت
((برای گفتن حقیقت
مسیر خویش را تغییر بده ، آماده باش
تا در آتش آن بسوزی))
از صبرا و شتیلا
تا شجاعیه
حرف ها هنوز
در بغض کلمات شاعران
تاب میخورد
تنها نیستی عزیز من
آن سوی فریادت
قلبهای بی دریغ ماست
که زبانه میکشد
1.ادونیس شاعر سوری( 1986-1930 )