23 تیر 1394 - شعر    بدون دیدگاه

حکمت کلمه

کلمه بر آفتاب

بر حواس جهان

کلمه

در حضور

ترکیب سایه و حاضر

در گوشه های تهی

رازهای بی دندان

کلمه

هزار و یک شب تنهایی لب ها

 
معماری نگاه و سکوت

در جهالت داعش

پلک های بسته ی مجهول

کلمه

حکمت انتظار

در نبض دست ها

وقتی افق

خواب صدای نیاکان را

هر شب

متفق می شود

 
باران بی حضور

بر بوسه های فراموشی

کلمه

اتفاق تو

من

در چرخش سطرها

وقتی هر پیاده رو

خالی تر از حواس حادثه است

 
آغاز حوصله

بر دست های شاعر

و خنده های بی دریغ معشوقه

بر یقین پنجره

که آفتاب

عمود است بر حرف های تازه

و جهان

بر پاشنه ی اتفاق

حرف به حرف

می افتد

 

17 خرداد 1394 - نوشته ها    بدون دیدگاه

دهان چاه

بعضی از شب ها قادر نبودم خوب بخوابم. هر وقت آن حادثه جلوی چشمم

ظاهر می شد، بهم می ریختم. ضربه ی خودش را زد. عمر آن چند ساله است.

فکر نمی کنم اوراق خاطرات مرا ترک کند. پشت زاویه ی دیوار که زیر آفتاب

بعد از ظهر قرار داشت، پنهان شدم. بچه همراهم بود. روزنامه در یک

دست و دست بچه در دست دیگرم. گرمای بعد از ظهر تابستان، وقتی زیر نور

مستقیم آفتاب قرار بگیری؛ آن هم در رطوبت شهر ما، دمار از روزگارت در

می آورد. بچه هم زیر نور آفتاب که تمام زورش را بر سرمان می ریخت بد

جور بی تابی می کرد. مدام با پشت دستها چشم هایش را می مالید. سعی

کردم آرامش کنم. با آنکه تمام نگاهم وقتی سرم را از پشت دیوار بیرون می

آوردم به طرف آنها بود.

چادر مشکی خاک گرفته اش روی شانه اش افتاده بود. دست دختر کوچکش

را یک لحظه هم از هودش جدا نمی کرد. شاید بی قراری و گریه ی مداوم

آن دختر ،بچه را بی تاب کرده بود. موهای ژولیده و خاک گرفته و نگاه

ملتمسانه دختر که خودش را به پاهای مادر می چسباند، وقتی با گریه اش

همراه می شد، هرم آفتاب ریخته بر سرمان را بیشتر می کرد.

کوچه ی باریکی بود با دو سر گشاد. ولی با انحنای بسیار در طرح شهرداری.

به خاطر همین انحنا نمی توانست نگاه های مرا کشف کند. شاید خودم این

طور تصور می کردم. چون مدام هر دو طرف را می پایید. آدم های کمی از

کوچه می گذشتند. سمت چپ آنها ساختمان مخروبه ای قرار داشت و کسی

آنجا مشغول کار نبود.

نمی توانستم دل بکنم. شاید قادر نبودم تا یک لحظه چشم از آنجا بردارم.

نگاه مظنونانه ای داشت. مرتب اطراف را نگاه می کرد. خانه ی مقابل را می

پایید. آیا از پنجره کسی او را می دید؟ کسی در زاویه ی نگاهش نبود. از در

خانه هم کسی بیرون نیامده بود. به سر دختر می کوبید، موهایش را می

کشید و دختر به پاهایش می چسبید بی آن که نگاهش را یک لحظه از او

بگیرد. تلاش می کرد او را به طرف ساختما مخروبه بکشاند. نه دیواری از آن

ساختمان مانده بود . نه بنایی سالم. تلی از خاک و آجر. حجم کم آن نشان

می داد که قسمت هایی از خاک ها از آنجا جابجا شده است. با یک دست

چادر رنگ و رو رفته اش را جابجا می کرد، با دست دیگر دست دختر را در

اختیار داشت. رهگذرها گاه با بی اعتنایی نگاهی کوتاه می کردند و رد می

شدند. زنی میانسال اسکناسی را در دست زن گذاشت و دستی بر سر دختر

کشید.

بچه نمی توانست بیشتر از این ماندن در زیر آفتاب را تحمل کند. حق داشت.

من هم نمی توانستم نگاه التماس آمیز دختر را که آن طور در گرما در کش و

قوس رفتار زن مدام می نالید، تحمل کنم.

رفتار عجیبی داشت. حاضر نبود از آن مکان دور شود. لحظه ای به گمانم

متوجه ما شد و ناگهان از کشیدن دست دختر دست برداشت. اما چند بار

محکم به دهانش کوبید. شاید به خاطر این که بتواند جلوی زاری هایش را

بگیرد. طاقت نیاوردم. همراه بچه به نرمی به طرف شان رفتم. یکه خورد.

چیزی حدود بیست سی متر فاصله ما بود. کمی خود را به طرف دیوار خانه

ی مجاور ساختمان مخروبه کشید. متوجه شد که به طرف شان می رویم.

حرکت کرد و دست دختر را به طرف آن سر کوچه کشید. بچه همچنان گریه

می کرد و به پاهای زن چسبیده بود. با هر قدم ما که به طرف آن مخروبه می

رفتیم ، زم گام های بلند تری را برای دور شدن از ما بر می داشت. دختر را

می کشید.چادرش را که به زمین افتاده بود برداشت روی سر گذاشت. سرعت

قدم هایش را بیشتر کرد. گرما بچه را کلافه کرده بود. بغلش کردم تا از

خستگی اش کم شود. نزدیک ساختمان مخروبه شدم. یک چاه در حیات

ساختمان، دهان گشادش را به طرف آسمان باز کرده بود.

 

1 خرداد 1394 - شعر    بدون دیدگاه

سفر تلخ

ترفند دلار باشد/ نباشد

چه فرق می کند

وقتی برج دو قلوی جهان

مرثیه ی شگفت یازده سپتامبر می شود

 
از طالبان ، القاعده ، داعش …

برق جرینگ جرینگ سکه های سرمایه ست

تا کودکان روهینگا

در شرافت ماندن

سرگشتگی های بی پایان را

در وحشت سکوت دریا

کابوس شباروز خود کنند

 
می دانم/ می دانند

بر این سفر تلخ

باران هیچ بوسه ای

بر ریشه های احساس نمی نشیند

 
با اینهمه

برآهوان خیال تان می رسم

در این هوای سنگین

به جست و جوی دهانی تازه

سمت نشانه ی کلمات

گلوی منتظر

 

24 اردیبهشت 1394 - شعر    بدون دیدگاه

در طول راه 2

لرزه در نگاه بود

اتفاقی

جاری به دست ها

 
نشانه ای در مسیر نفس ها

و کلمات

حضور رفتار

در ابعاد لب های مان

 

16 اردیبهشت 1394 - شعر    بدون دیدگاه

در طول راه

از شانه می گذرد

بر شانه

تابوتی/ که دانه دانه

رنگ انار

تقویم سطرهایش

در طول آواز بود

7 اردیبهشت 1394 - نوشته ها    بدون دیدگاه

دیالکتیک ارتباط (تاملی روان شناختی)

جهان هستي كه انسان را در خود گرفته و فعاليتها، حركات و كنشهاي او را تنظيم كرده و جهت مي دهد، تا قابليت انطباقي وي افزايش يافته و به سازگاري نوع انساني با شرايطهاي گوناگون زندگي بيانجامد، از دو جنبه گوناگون و در عين حال مرتبط به هم برخوردار است. اول جنبه هاي عيني و گستره هاي كاملا متنوع و پرارتباط آن. دوم جنبه هاي ذهني و اشكال مختلف ان در رابطه هاي متقابلش. كشف اين رابطه ها در مسير تكاملي اش و در طي شرايط تاريخي گوناگون، با همه بغرنجيها و سادگيهايش، و نيز شكل بازتاب آن در مجموعه كيفيات رواني انسان در ارتباطات در هم تاثير گذارنده اش، هدف اصلي متدولوژي روان شناسي علمي معاصر را تشكيل مي دهد.
البته در نظام روان شناختي معاصر، پاره اي از ديدگاهها و متدولوژيها عرض وجود كرده اند كه هريك در برخورد با پديده هاي ذهني انسان و ارتباط اين كيفيات ذهني با فعاليتها و عينيات زندگي، روشهاي برخوردي خاص خود را دارند و ارزيابيهاي ويژه اي بعمل مي آورند. مانند روشهاي درونگرايانه و تحليلي يونگ و فرويد، روش آزمايشي ووندت، روش رفتارگرايانه واتسون واسكينر، روان شناسي انعكاسي پاولوف و…. و در حوزه آسيب شناسي رواني (پاتوپسيكولوژي) نيز ما همين اختلاف نظرها را مشاهده مي كنيم.
هستي پوياي اجتماعي و فردي با تنوعات مضموني و روابط مختلف و متعددش، مبنايي براي ايجاد انگيزشهاي آگاهانه انساني، جهت برقراري ارتباط فعال با زندگي و تنظيم و تكامل رفتار فردي و نيز شناخت آگاهانه حيات و تكامل خود و زندگي اجتماعي است. شناخت حيات طبيعي و اجتماعي، مستلزم حضور در يك پروسه دائما تغيير يابنده زندگي و نيز قرار گرفتن در ارتباطات اجتماعي مشخص تاريخي ست. حضور در چنين ارتباط هايي، دامنه تحريكات و كنشهاي نظام ذهني انسان را تقويت كرده و قدرت ارزيابي و تجزيه و تحليل و دريافتها و انباشتها را در كيفيات رواني وي افزايش مي بخشد. بسته به اين كه انسان چگونه رابطه اي با مجموعه عينياتي كه در ان بسر مي برد (همچون محل كار، محل درس، كلوپهاي ورزشي و هنري و….) برقرار مي كند و تا چه حد نقش فعال در شناخت و ارزيابي آگاهانه آن سوي رابطه ها (محركها و رابطه هاي عيني) دارد، مي تواند در افزايش توانمندي تطبيقي خود در شرايط مشخص اجتماعي- فرهنگي موثر بوده و از ذهنيتي دقيق و پويا در انعكاس همان مناسبات فردي و اجتماعي برخوردار گردد.
كيفيات رواني انسان (آگاهي، تفكر، ادراكات احساس و عاطفه، تصوير و تخيل، …..) همواره در دو سو فعال بوده و در چهارچوب يك ساختار دروني بهم پيوسته عمل مي كنند. يك سوي اين كيفيتهاي ذهني، تحريكات محيطي و يا تحريكات دروني* در شرايط مشخص تاريخي ست، و سوي ديگر، روابط معين بين ساختارهاي گوناگون عصبي در قسمتهاي مختلف قشر و زيرقشر مغز مي باشد.
برخورد متديك با پديده هاي رواني، در واقع مستلزم درك و دريافت اين رابطه و تحليل بر اساس چنين مكانيسم ها و روشهاي تاريخي ست.

بازهم يك رابطه دوسويه پديده هاي رواني
تجربه بي واسطه زيسته شده، پديده اي ست كه از يكسو تعلق به يك فرد دارد، و از سوي ديگر در ارتباط با عيني ست كه در نظام شعوري همان فرد منعكس ميشود. تعلق به فاعل- كسي كه به طور بي واسطه امري را تجربه مي كند- اولين خصيصه ي واضح و مشخص كليه پديده هاي رواني ست. انسان هرگز قادر نيست، آنچه را كه از طريق تجربه بي واسطه در مي يابد از راههاي ديگر بدست آورد. يك موسيقيدان، آن زمان كه از طريق درك حسي سالم شنوايي و به طور بي واسطه اثري را مي شنود و آن را دروني سيستم شعوري خود مي كند، هرگز قادر نيست در زمان ناشنوايي و يا نقص درك حسي شنوايي، همان تجربه را داشته باشد. ديدن و يا خواندن آهنگها روي دفتر نت، هرگز آن درك و دريافتهاي بي واسطه شنيده شده را به وي منتقل نمي كند. و يا هيچ متن روان شناختي قادر نيست براي كسي كه عشق و شادي انجام دادن كاري را در نيافته است، احساسي را بيان كند، كه اين شخص مي توانست از طريق تجربه بي واسطه بدان دست يابد.
تجربه كردن امري بطور بي واسطه، در شكل بخشي و هويت فردي دادن به نظام رواني انسان و تشكل شخصيت وي، نقشي اساسي داشته و مهر و نشان يك كيفيت ذهني مشخص را بر پيشاني يك فرد مشخص مي زند. بي شك اين تجربه زيسته شده، يا تجربه تعلق يافته به فاعل، خود در ارتباط با مشخصه اي ديگر كه محور بازتاب شعور انساني ست مي تواند وجود داشته باشد و از مسير تكامل بگذرد، كه ان نيز ارتباط با عين- طبيعت، جامعه و رابطه هاي فردي و اجتماعي- است. عيني كه مستقل از روان و آگاهي و مجموعه شعور انتظام يافته انساني ست، همان دومين مشخصه اي ست كه در بالا از آن ياد كرده ايم. تجربيات زيسته شده هر فرد، تنها در پرتو همين رابطه با عين، قادر است به انعكاس فعال روابط طبيعي، اجتماعي، فردي و…….، در شعور انساني بپردازد. تفكيك اين دو، در بررسي هاي روان شناختي موجود زنده- هر موجود زنده اي در مرحله تكاملي مشخص اش- متدي انحرافي ست در شناخت علمي روان و رفتار موجود زنده. آنچه كه مورد مطالعه روان شناسي است و بيش از چندين دهه- در واقع متجاوز از يك سده- است كه ذهن پژوهشگران و روان شناسان و اخيرا جريان عصب- روانشناختي و زبان- روانشناختي علمي را به خود مشغول كرده است، پديده هاي ادراكات انديشه ها، احساس هاي دروني، آگاهي و تفكر، تخليل و توهم، نگار، يادآوري، توجه، حافظه، زبان و … است.
برخوردهاي متفاوتي از زواياي نگرشهاي مختلف با اين مجموعه پديده هاي ذهني شده است. ما بخاطر جلوگيري از اطاله كلام به يك مبحث مشخص از پديده هاي رواني از ديدگاه روان شناسي تاريخي مي پردازيم.
مقدمتاً بايد گفته شود كه پديده هاي رواني، با اتكاء به يافته هاي فيزيولو‍ي اعصاب از پايين ترين مرحله پيدائي اش تا عاليترين سطوح تكاملي ساختاري اش و نيز يافته هاي روان شناسي علمي معاصر، در دو چهار چوب مشخص اما نه تفكيك يافته به ارزيابي در مي آيد.ما به تبع نحوه نگرشي كه پاولوف فيزيولوژيست شهير- از روندهاي عصبي و ارتباطات آنها داشته، به تبيين مختصر چهارچوبهاي فوق مي پردازيم.
در طي تكامل بيولوژيكي موجود زنده و رشد بخشهايي از ساختار عصبي اوليه وي، و نيز قرار گرفتن در ارتباطات زندگي اوليه طبيعي و اجتماعي، نخستين دستگاه علايم واقعيت (= سيستمهاي علامتي حسي) به ظهور مي رسد. همين موجود، در روند تحولي زندگي اش، ناگزير از انعكاس كمابيش ساده، پديده هاي پيراموني، از طريق مجموعه دريافتهاي حسي، جهت واكنش نشان دادن براي بقاي خود مي باشد. محركهايي كه موجود زنده دريافت مي كند بايد بخاطر انطباق دقيق خود، واكنشهايي را نشان دهد، واكنشهايي كه بتدريج در طي تكامل ساختار عصبي اش، سنجيده تر مي گردد. اين رابطه فعال اما مكانيكي محرك و پاسخ، در سطح دريافتها و واكنشهاي حسي ست. اين رابطه، مشترك بين حيوانات بويژه حيوانات عالي و انسان مي باشد. و محور برقراري چنين ارتباطهايي ادراكات حسي (گيرنده هاي حسي، شنوايي، بينايي، چشايي، بويايي، لامسه) موجود زنده مي باشند. اساس مادي چنين واكنشهايي دستگاه عصبي زير قشر است، كه در ارتباط با روندهاي عصبي پيرامون خود، همواره آمادگي معيني جهت دريافت علايم و نشانه ها و نيز ارائه واكنش دارد. از جمله پديده هاي رواني متعلق به اين سيستم علامتي حسي، مي توان از احساس، ادراك عاطفه و … نام برد. كه به شناخت حسي تجربي مشهور مي باشد.
اما در تكامل تاريخي موجود زنده و ارتباط بي واسطه آن با كار و آفرينشهاي مادي و زيست اجتماعي او، در فرايندي چندين ميليون ساله، در سطح دستگاه عصبي وي، تكاملي زيبا و بغرنج را شاهديم كه موجود زنده را مسلح به عاليترين اشكال پديده هاي رواني مي كند، تا به كمك آنها هر چه دقيقتر، مشخص تر و بهتر، به شناخت خود و پيرامون خويش با شرايط دائماً تغيير يابنده كمك نمايد. و آنجا كه با موانعي روبرو مي گردد، با اتكاء به تجارب و تفكر منطقي و معرفت علمي و هنري خويش، به تغيير شرايط همت گمارده و آنرا با نيازهاي خود منطبق سازد. در همين فرايند تكاملي عصبي- اجتماعي موجود زنده، زبان به عنوان عاملي رواني، به منصة ظهور رسيده و تنها به ياري زبان (اشكال گفتاري و نوشتاري اش)، موجود زنده قادر به فراگيري و تغيير و تحول، به تناسب تغييرات طبيعي- اجتماعي مي شود. در نظام روان شناسي انعكاسي، از زبان بعنوان سيستمهاي علامتي ثانويه (= سيستمهاي علامتي زباني) ياد مي شود. پديده هاي بسيار بغرنج رواني كه متعلق به اين جنبه از شناخت روان شناختي مي باشد، در عاليترين فعاليتهاي ذهني خود را نشان مي دهند. زبان در طي تكامل موجود زنده، تنها متعلق به نسل انسان امروز مي باشد. انساني كه از عاليترين شكل تكامل در ساختمان مغر برخوردار بوده و تنها هم اوست كه مي تواند در سطح عالي ترين كاركردهاي ذهني، فعال باشد. در اين مرحله از سيستمهاي انتظام يافته و بغرنج پديده هاي رواني، ما به مرحله شناخت تعلقي- منطقي مي رسيم و با كيفيتهاي پيچيده ذهني تجريد يا انتزاع، مفهوم، تفكر و … روبرو مي شويم.
شناخت تعلقي- منطقي (= سيستمهاي علامتي ثانويه) بر بنيان شناخت حسي- تجربي (= سيستمهاي علامتي اوليه) شكل گرفته و در وحدت با آن به نظم بخشي و تشكل و رشد رفتار و كاركردهاي شخصيت انساني مي پردازد. حاصل چنين آميزش و يگانگي اي در دو سطح ساختار عصبي- رواني، شعور علمي- اجتماعي- هنري است، كه ياريگر حقيقي فرد در دريافت و تشخيص و تجريد و واكنشهاي منطقي وي در برخورد با جهان و اجزاء پيرامونش مي باشد.
با اين مقدمه كوتاه به سراغ پديده ذهني تفكر بعنوان يك نمود مشخص رواني در انسان با ابعاد مختلف و گسترده اش مي رويم.
روان به دو شكل وجود دارد. صورت عيني آن كه در زندگي متجلي مي گردد و شكل اول آن است. و صورت ذهني آن كه همانا تفكر و تعمق و بازتاب روان به وسيله خودش است. روان شناسي درونگرايانه، با پديده روان همواره برخوردي از درون داشته و روان را نمودي از تفكر و … نيست، نگاهي به احساسات و ادراكات نيست، بلكه نگاهي است به وسيله اينها (= احساسها و ادراكات) به جهان، به هستي عيني جهان كه امكان پيدايش احساسها و ادراكات را ايجاد مي كند. آنچه براي آگاهي به عنوان آگاهي ويژگي دارد و وجه تمايز آن با كل روانيات است، همانا معني شيء و محتواي معني داري است كه ساختهاي رواني حامل آنها هستند. در انسان، اين محتواي معني دار آگاهي، در پروسه تكامل زبان و تكلم وي ساخته مي شوند.
مقوله تفكر بعنوان يك پديده ذهني، يكي از پيچيده ترين و در عين حال جذاب ترين فرايندهايي ست كه توجه روان شناسان و فلاسفه را چه در آن زمان كه هنوز روان شناسي به عنوان يك علم مستقل، اعلام وجود نكرده بود و چه در اين زمان كه حياتي مستقل يافته است، به خود جلب كرده است، در برخورد با پديده تفكر و ساختار رواني آن، در طول سده گذشته و چند دهه اخير برخوردهاي گوناگوني شده است، نظريه تداعي گرايي اواسط قرن نوزدهم، ماهيت رواني تفكر را در وجه تماسي و شباهتي مي ديد. تفكر مبتني بر تركيبي از تداعيهاي از طريق تماس را، ساده ترين نوع تداعيها مي پنداشتند كه شامل روابط پيچيده تر منطقي ست. در حاليكه فرايند هدفمند و انتخابي تفكر را هرگز نمي توان به عنوان نتيجه عمل مكانيكي تداعيهاي منفرد درك كرد، و ماهيت رواني تفكر را كه بغايت بغرنج و پيچيده و چند سويه است، تا حد ارتباطات مكانيكي تداعيهاي ساده تنزل داد. در آغاز قرن حاضر بود كه تعدادي از روان شناسان آلماني كه به مكتب مشهور ورتز بورگ تعلق داشتند ( آخ، بولر و …) در انديشه هاي تداعي گرايان ترديد كرده و تفكر حقيقي را حاصل ادراك روابط مستقيم مي دانستند. حركت مكتب ورتزبورگ از اين جهت شايسته تقدير است كه با پديده تفكر در تحقيقات روان شناختي، بمثابه يك صورت هستي مستقل برخورد مي كرد. در گذر از مسير متضاد نظريات گوناگون در عرصه تحليل روان شناختي تفكر، پيشرفتهايي گام به گام حاصل مي آيد و عرصه بررسيها مشخص تر و علمي تر مي گردد. روان شناس برجسته روس، ويگو تسكي، براي نخستين بار رابطه بين فرايند تفكر، تحليل و تعميم و ساختار گفتار را در بررسي هاي خود نشان مي دهد. معني كلمه ابزار اساسي تفكر است. و براي بررسي و برخورد با ساختار رواني تفكر به مثابه يك كل بايد ارتباط يگانه و پوياي بين معناي كلمه و فرايند تفكر را اساس كار قرار داد. فرايند تفكر از مراحل متعددي مي گذرد. طرح يك مسئله سبب مي گردد كه تفكر جهت دستيابي نسبي به يك پاسخ مناسب، با رشته گسترده اي از اعمال خارجي متوالي (آزمون و خطا) شروع شود. به گفتار مبسوط دروني كه طي آن جستجوهاي لازم صورت مي گيرد، برسد و با فشرده و متمركز شدن اين جستجوهاي خارجي و گذار به فرايند دروني خاص خاتمه پذيرد. مثلاً يك آزمايش شونده طي فرايند فوق مي تواند از كمك سيستمهاي از قبل آماده رمزهايي كه فرا گرفته است (مثلاً در تفكر استدلالي از رمزهاي زبان شناختي و منطقي، در حل مسائل حساب از رمزهاي عددي) بهره مند گردد.
در برخورد با پديده تفكر- كه فرايندي است با مراحل متعدد- تا چند دهه پيش روانشناسان مي پنداشتند كه يافتن پاسخ مسئله در واقع آخرين مرحله فرايند تفكر است. اما اين موضوع كه كشف پاسخ مسئله، آخرين مرحله فرايند تفكر نيست اخيراً در آثار آنوخين، ميلر، پربيرام و … روان شناسان مشهور معاصر نشان داده شده است. در روند تفكر، پس از مرحله پاسخ، بايد مرحله مقايسه نتايج بدست آمده از حل يك مسئله با شرايط اوليه تكليف (= بقول آنوخين مرحله پذيرنده عمل) بيايد. اگر نتايج با شرايط اوليه مسئله مطابقت داشته باشد عمل فكري كامل است، اما اگر با شرايط اوليه متناسب نباشد، جستجو براي يافتن استراتژي لازم بار ديگر آغاز شود و در فرايند تفكر بايد تا يافتن راه حل مناسب ، كه مي بايستي با شرايط اوليه مطابقت داشته باشد، ادامه يابد.
پديده تفكر، كه بر پايه حركتهاي درون قشر مغز كه تكامل زبان (گفتاري و نوشتاري) آن را پايه ريزي كرده است صورت مي گيرد، در ارتباطي نزديك با محيط و روندهاي مادي هست كه تأثراتي را در آن بوجود مي آورند. تفكر از آنجا كه ارتباطي نزديك با روندهاي مادي پيرامون خود دارد، در عين حال اساس ظهور آن، فعاليتهاي عالي عصبي ست كه بر بنيان تأثرات متقابل مهار و برانگيختي قرار دارد. محتواي تفكر انسان تأثرات ناشي از دنياي پيرامون اوست، انسان قادر است بطور ارادي و آگاهانه در محتواي تفكر خويش دخالت داشته و به بهينه سازي تأثرات دست زنده پديده تفكر در ارتباطي نزديك با پديده هاي روان شناختي- منطقي ديگر قرار دارد. اين پديده ها در يك روند يگانه، دستگاه مقولاتي مهمي را عرضه مي كنند و فرضيه ها و تئوريها را مي سازند. انسان بياري قدرت تفكرش، قادر است موضوعي را درك كرده و اصطلاحاً بفهمد. براي بيان رابطه مشخص ميان موضوعات درك شده (مفاهيم)، كه تنها در برخورد و گسترش آنها پديدار مي گردد، شكلي از انديشه بنام حكم يا قضاوت پديدار مي شود. ويژگي حكم در اين است كه گوياي روابط نسبتاً دور و ژرف واقعيت بوده و روابط و پيوستگي اشياء و پديده هاي جهان مادي را به خوبي در خود منعكس مي سازد. حكم يا قضاوت هر كس كه در واقع اثبات يا نفي چيزي را به همراه دارد با توجه به شرايط محيطي و انديشه او شكل مي گيرد. پس از بروز حكم و قضاوت، سرانجام انسان به آخرين حد انديشه كه استدلال و استنتاج است، مي رسد. استدلال فعاليتي ست ذهني كه سبب مي گردد تا احكام درست و حقيقي حكم جديدي درباره ي اشياء و پديده هاي جهان عيني بدست بدهند. گاه بياري استدلال، روندها و پديده هايي شناخته مي شوند كه مستقيماً به ادراك نمي آيند. و اين مي تواند كار پايه و اساس ساخت منطق و هر ساخت علمي ديگر باشد. انسان مي تواند به ياري استدلال و استنتاج- نتيجه گيري- توانايي پيش بيني را كه آخرين حد روان مي دانندش، بدست آورد، همچون مندليف، واضع جدول پريوديك عناصر. انتزاع كردن تأثرات، عمل تعميم منطقي و … همه عمليات و مراحلي هستند كه در روند تفكر به ظهور مي رسند، تا تفكر را در گزينش خالص ترين فرايندها كه ياريگر انسان در عمليات انطباقي وي مي باشد، كمك نمايند.
مبحث روان، در يك شرايط تاريخي و عيني قابل ارزيابي ست. روند تحولي آن و تكامل يافتنش نيز وابسته تغييراتي ست كه در اندام مغز و چهارچوب ارتباطات محيطي و پيراموني رخ مي دهد.
پديده هاي ذهني را بايد در ارتباطات متقابلاً تأثير گذرانده و در بستر تاريخي شان ارزيابي كرد. استفاده از متدهاي گوناگون عيني- آزمايشي، تربيتي- تاريخي- تا آنجا كا ياريگر پژوهشگر روان در كشف رازهاي پيچيده ذهني باشد، نه تنها مناسب بلكه ضروري است. حتي بايد در تقويت و غناي همين متدهاي علمي كوشيد. اتكاء صرف به روشهاي درون كاوي و اشكال مختلف آن، در واقع نتايجي را در بر نخواهد داشت. همانگونه كه طي دهه ها كارهاي امثال زيگموند فرويد و نئوفرويدينها، نوعي تقابل با روشها و تئوريهاي علمي بوده است، و گسترش تئوريهاي علمي در عرصه روان شناسي معاصر (روان شناسي كودك، آسيب شناسي رواني و …) اثرات گاه تخريبي و انحرافي متديك و نظري آنان را مهار كرده است.

در پايان برخورد وظيفه مي دانم از انديشمنداني چون پاولوف، لوريا، روبن اشتاين، ويگوتسكي، هاري كي ولز و … كه با آثارشان در نظام بخشي به رويكرد مولف تأثير گذار بوده اند، ياد نمايم.

* منظور نگارنده مقاله، به هيچ وجه ارائه يك درك بيهويورستي از محركات بيروني (چون نظرات واتسون و …) كه يك درك مكانيستي از رابطه رواني ست، و نيز درك درونگرايانه فرويدستي و نئوفرويدسيتهاي معاصر (كه ساختارهاي غريزي، جنسي و رتبه بندي هاي ايده آليستي درون آدمي را ملاك تعيين رفتار مي دانند) نيست.

6 اردیبهشت 1394 - شعر    بدون دیدگاه

خاورمیانه

پنجره که می گشایم

صدای انفجار

در خطوط حامل رویایم

تعبیر می شود

و خاورمیانه

چقدر بی حوصله

بر دریاهایش

نت های بی قراری

تنظیم می کند

 
بر غبار نگاه کودکانش

پرنده ها بی طاقت اند

و بر ارتفاع سقوط

داستان در خیال کوچک شان

در اتفاقی خونین

نبض انتظار را

در افقی مبهم

خاموش می کند

 

29 فروردین 1394 - شعر    بدون دیدگاه

پشت بزک ها

بیزار می شوم/ گاهی
از ترافیکی که ساعت نحس
در لحظه های بی قواره
تلقین می کند

این همه عبور و مرور
در آشنایی های یکسان
و خیابان های دو طرفه
در امتداد بوقی
که عقربه های یک طرفه را
دامنگیر نگاه می کند

سر بالا می رویم
اما شیب سرپایینی قدم های مان را
شماره نمی کنیم

سکه های رایج بودن
شاید
سرخوشی های دهانی ست
با عشوه ی بی قرار
رژ لب ها
 

5 فروردین 1394 - شعر    بدون دیدگاه

تحویل

سبزه در علامت باران می ماند
وقتی به شکفتن خود      می اندیشد

سبزه
رفتن بی وقفه است
باران اگر نباشد
سبزه
در طول راهش
بی ناخداست که می راند

باران
حضور مداوم صدا
و تکرار بی پایان هجاها
در هوا

29 بهمن 1393 - شعر    2 دیدگاه

اکنون

و چقدر خسته می نماید      جنگل

وقتی لبانم

چهره از روزمره گی می گیرد

و بر شیار کلمات

هی شخم می خورد

مکرر می شود

 
بر شانه ی سکوت

پهن می شوم

گریخته از های و هوی مکرر

 
هنوز      از مسیر نگاه می گذرد/ اکنون

شط بی قرار واج ها

لب های به لب رسیده

استعاره

لغت

کلمه در حضور

 

برگه‌ها:«1...17181920212223...39»