شعر
بدون دیدگاه
برگها
دلشوره میگیرند
رقصان
رقصان
در کف باد
یغمای مرگ را
لبریز خیالهای دور میشوند
شعر
بدون دیدگاه
برگها
دلشوره میگیرند
رقصان
رقصان
در کف باد
یغمای مرگ را
لبریز خیالهای دور میشوند
شعر
بدون دیدگاه
از تازیانهات
روی دهانم
شیارهای عمیقی
مانده است و
خاطرههایی
در تنگجای این کلمات
شب
با سایههای قدمهاتان
آشفته میکند
امید هزاران ترانه را
تا حرفهای تازه
شاخه به شاخه
در عطر باد
رویای سبز لبان ما شود
شکل سحر را
در شمایل ستارهها
فتح میکنیم
و فتح
استعارهی پچپچهی آبان
شعر
بدون دیدگاه زیباترین اتفاق جهان بود
پاییز
وقتی حضور تو
در رنگ ها و
به هزار زبان
در رویای من
غزل میشد
شعر
بدون دیدگاه
شب از رازهای سکوتش
رمز عبور مییابد
من از رویاهایم
جایی میان سکوت و شب
به نظاره مینشینم
شرح تو را
در هراس عریانم
شعر
بدون دیدگاه بهار بیاید
یا که سرما در ماراتنی
یخبندان آوازهای من باشد
فرقی نمی کند
وقتی که حرف ها
رنگ خون می شوند
با جوانه ها
هراس شکفتن دارند
عقربه ها که سکوت نمی کنند
وقتی همین خرده ریز روزمره
بوی عداوت می گیرد
بهار هم
رنگ اناری می شود
با ستاره های دلش
شعر
بدون دیدگاه نگاه کن
هیچ پرنده ای
از بساط چشمانت
به معجزه ای
بال نمی گشاید
بهار
رویای دلتنگی ماست
در اندام کلمات
که عشوه می فروشد
و یک هزار و چهارصد
شرمساری سده ای
تا معصومیت آدمی
در حراجی ناچیز
احسن الحال
و نبض جاده
که در افق دست های ما
مه آلود می شود
شعر
بدون دیدگاه از آبان
به سرمای دی
خطوط خیس روایت
در خاطره ها
شعر بلندی بود
به رنگ خیابان
وقتی بهار
به نیزارهای چشم ما
سرک می کشد
آسمان
چنین دل می ترکاند
با گریه های بی امان
فرقی نمی کند
کدام شهر
یا که فصل
اینجا نگاه منتظری
می جوید
چاله چوله های خاک را
شعر
بدون دیدگاه ایستادن
در افق جمعه ی متروک
به وقت لحظه های کاخ سفید
تنظیم نبض ثانیه های جهان
چراغ کلماتم را
تو بیاور
زمین چقدر ناشناخته کش می آید
بیا
بیا و
روشن شو
در حدود خطابم
جایی برای ما
هنوز نفس می کشد
در این سیاهچاله ی غمگین
شعر
بدون دیدگاه سنگینم از کهکشان معمایی
که هستی را
در مارپیچ های بی انتها
رها می کند
سنگین تر از
مستی های عرق سگی
روی نیمکره های پاییزی یم
تکه تکه
پراکنده می شوم
در این هوای مجهول
در مسیر کلمات
زخمی در میانه نفس می کشد
با صدای برهنه اش
و در شیب منتظر شب
خیره در افق
آب
می شوم
شعر
بدون دیدگاه شب ریز می شود
روی رویایم
و هجرانی ی برگ های آبان
در کسالت عقربه ها
سطرهای شعرم را
مجروح می کند
ناقوسی
در لحن من شیهه می کشد
در شقاوت دیرسال جهان
می آیم
می دانم
می آیم
به وقت اتفاق
اقیانوسی در تشنگی ام
سرریز می کند