شعر
بدون دیدگاه بارانیها
جاده که خاموش می شود
از لبان من می گذرد
حسرت دیدار نگاهت
به نگاهم می رسی
و میدانها
به احترام سکوتت
قیام می کنند
از کوچه
به کلمات
فردا
پاورچین
پاورچین
از سرانگشتانت
آغاز می شود
شعر
بدون دیدگاه جاده که خاموش می شود
از لبان من می گذرد
حسرت دیدار نگاهت
به نگاهم می رسی
و میدانها
به احترام سکوتت
قیام می کنند
از کوچه
به کلمات
فردا
پاورچین
پاورچین
از سرانگشتانت
آغاز می شود
شعر
بدون دیدگاه
تقاطع رویا و دوست داشتن
و خون
که در مسیر سبز
انگشت ها مان را
وسوسه می کند
تقاطع رویا و باران
و سطرهای بی ربط دلتنگی
باران
تا رد بوسه های به خط
و شب که درغنیمت دلتنگی هاش
کفش و کلاه کرده بود
تا بهشت
شعر
بدون دیدگاه از صدای خستهی ابر
تا لب های تشنهی دریا
باران پیشانی بیقرار خاک را
از معبر سکوت
بر انگشتان خستهی راه
کلمه
کلمه
بغض می کند
و حس خاموش گریز
که سطرهای ناگزیر نفس را
در ردپای ابرها میجوید
سطرها
حوصله از کف مینهند
و کلمات
پا به پا میشوند
کوچه به کوچه
و دست ها که تن می زنند
سالخوردگیی سکوت بیقاعده را
هنوز/ به ساعت تشنگی
لبهای ساحل
افق بی باران را
پرسه میزند
باران که می داند
رویایاش
ابرهای گریزپاست
شعر
بدون دیدگاه شب
کش میآید
بر اعصاب کند ثانیهها
کلافه از فاصله ها
که زخم میزنند
حافظه را
به ایوان میکشم
باران میآید
و کلمات
بر گلوی کودکیهایم
نفس میکشند
نوشته ها
بدون دیدگاه یلدا شبی ست به رسم سنتی تاریخی و مردم هر یک متناسب با ظرفیت و موقعیت خود در این وضعیت که بی نیاز از توصیف است؛ به استقبالش می روند.
با همه ی داشته ها و نداشته هاشان ؛ با خلوت و تنهایی شان ؛ یا با جمع و با هم بودن شان…
امید که سپیده دم فرداشان، آرزوی شان را تابناک گرداند.
صاحب این قلم نیز دو شعری را که پیشتر در یلداسرایی هایم داشتم ؛ چراغ شب یلدایم می کنم :
(( یلدای ناگزیر))
چشم های مان را می دزدیم
صدای مان را
پرده ها را می کشیم
مبادا
پنجره ای گشوده شود
تمام علف ها
باد و
خاک
بوی استخوان های هزارساله ی مرادارد
این یلدای ناگزیررا
برخاک خفته گان
ماه
رازی نهفته دارد
(( فانوس شب یلدا ))
صداها / که به هم نمی رسند
آینه ای کافی ست
رهگذران را
تا جهان
درتعویض برگ و بارش
آوازی
تازه کند
آغازی
فانوس مرادریغ نکنید
دلم
ازاین اتاق بی نقش و نگار
ماتم گرفته است
می خواهم
پرده ای ازحرف هایم
بیاویزم
شعر
بدون دیدگاه غروب
از معبر آذر
دلواپسیهای مرا
در انگشتان مهآلود شاخهها
رکعتی به دعا
عقربه میچرخاند
و آسمان
در برگ آخر تقدیر
بارانی می شود
شعر
بدون دیدگاه با دهان تو میخوانم
روی سینهی دریا
و ماهیها
بر خاطرم میشورند
به کلامی/ پروانهها
از سطرهایم
بال میگشایند
فصل پنجم
دنیا
از لبهای باران
سر میخورد
شعر
بدون دیدگاه
برای نلسون ماندلا
مخولوی شهیر
هوای سوزان خاطره ها
و نفرتی
که پشت میلههای عمودی
به جاگذاشتی
برشانهات
پرندهی غمگینی ست
که نتهایش
از معبردستهای سیاهان
روایت میشود
وآزادی
حنجرهی بیقرار شاعران جهان است
در چارسوی بیداد
خاموشی نگاهت مخولو
افق روشن چشمهای ماست
در سطرهای منتظر
نوشته ها
بدون دیدگاه