اشکهای بیقرار تو
زخم میزند
گوشه گوشههای افق را
و پشت گلبوتههای خونین پیراهنت
آواز هزاران لب
به بیضه مینشیند
هراسَت مباد
از باد بی دلیل
دختر کوچک غمگینم
از ضلع لحظه لحظهی تصویرت
توفان
در تقاطع چشمها
شعله میکشد
هراسَت
مباد
که ضربان واژههایم
به رنگ نبض توست
به حوض مینگرم
به تصویر فریاد شاخههای زندانی
زیر سطح یخزده در دی
ماندهام
با واژههای غریب
و معشوقهای سوگوار
که با اشکهایش
نبض خیابان یخزده را
گرم میکند
گویی که سطرهای هدایت
با اسلحهی مایاکوفسکی
در ذهن من
به تفاهم میرسند
وقتی به دیدار چشمهای تو
روایت پاییز را
ورق به ورق ادامه میدهم
آن چشمها
-بوی خوش عاشقی-
که در خشونت انبوه ساچمه
فرو بسته میشود
اینجا خیابان درازی
در رقص با شکوه گیسوی دختران
شب را
در اختران نو
تازه میکند
شبنم سحر ندیده
شعله میکشی میان ظلمت و سکوت
میروی
گاه پر کشیدنات نبود
ای درخت آرزوی بیکران
وقت رفتنات نبود
و هر تخته و ساطوری
روایت بیانتهای هزار و یک شب
در سیمای آشنای عذاب
با لختههای سرخ خاطره
که بی امان
حافظه را میکاوید
و خط ارغوانی شقایق
زیر تازیانهی حماسه میرست
در امتداد نگاهها
میسوخت افق
در شعلههای جنون جهان
و رویای راه
تاول خونین
بر اوراق قصهمان
شب به دیدار ما رسید
و روی جادههای وحشت
واژههای متعلق به لبان ارغوانی
میشکفتند
در اعماق سینههای معصوم
در اشکهای شاهد بی تاب
شب
که از لابهلای جنگل پاییز
فرو میریخت
برحصار سکوتمان
خطهی پر اندوه چشمها بود
جاری بر چارسوی انتظار