30 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

و مثل شعله‌‌های گرم شقایق

در چشم یاران هم‌صدا

پرواز می‌داد

چلچله‌های امید را

 

دریغ و درد

چو آفتاب منهزم

اکنون فرو شکست

در زیر آسمان مطلق مغرب

با سوگ‌سرود شبی پر خون

در عالم هراسان

ز شادی راه‌های روشن فردا

 

و از کنار پنجره اکنون وزید

بر ریشه‌های قلبم

سوز شبانه‌ترین فریاد

29 آذر 1401 - نوشته ها    بدون دیدگاه

…نقاشی از جمله هنرهایی است که نظر منتقدان مکتب

روانکاوی را به خود جلب کرده است. آنان بر پایه‌ی تصاویر

و خطوط نقاشی، گاه تحلیلی جنسی به دست داده و برخی

علامت‌ها را سمبل یا نماد اعضای جنسی می‌دانند. این امر به

ویژه در مجسمه‌سازی، هنر حکاکی و معماری کاربرد بیشتری

پیدا می‌کند. حال آن که هنرمندان نقاشی همچون

کته‌کل‌ویتس، داوید‌آلفاروسی‌که‌ایروس، رپین، گویا و بسیاری

دیگر، خلاقیت‌های فردی‌شان را در گرو ارتباط توده‌ای و

آگاهی دمکراتیک و انقلابی‌شان می‌دانستند و هنر خود را در

خدمت انسان‌دوستی و ارتقإ روان اجتماعی در می‌آوردند….

از کتاب:

از منظر روایت‌ها(نقد ادبی)/ مسعود بیزارگیتی

29 آذر 1401 - نوشته ها    بدون دیدگاه

….

جهان‌نگری پابلو نرودا، در شمول نگاه عام شاعر به مبارزه

برای رستاخیز انسان‌ها و نبردشان برای رهایی از ستم

استثمار است. این نبرد از مشخصه‌های ثابت زندگی شاعر

در تمامی حیات ادبی وی می باشد:

این رنج‌های دور دست رنج‌های مایند

و مبارزه برای ستمدیدگان با طبیعت من گره خورده است

((پایان عشق آوا))

و این رستاخیز در زبان ادبی وی، جلوه‌ای گاه تغزلی و گاه

حماسی می‌یابد….

از کتاب:

از منظر روایت‌ها(نقد ادبی)/ مسعود بیزارگیتی

 

28 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

چه لحظه‌های شومی
نصیب من
تمام راه به ظلمت
و خانه در دقایق ویران
افق به چشم گریان
چو فولاد سرخ
مشتعل می‌گشت
به سان مانده‌ی راهی
چشم به آسمان دادم
لبریز ابرهای تباهی
و بر کرانه‌ی وحشت
در مدار سکوتی نجیب
فرو ماندم
25 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

 

‏چقدر غمگینیم

گویی قرن‌هاست

حافظه‌ها

در این سرزمین

باری‌ سنگین

روی فراموشی‌ست

و عاشقیت

تنها تشریفاتی‌

برای اعتبار روزمره‌گی‌ها

 

دردا از ماه بی‌رونق

بر سرمای درون

که از دوستت دارم‌ها سرودن

به تبسمی بی‌قاعده گذشتن است

تنها

در مسیر دو نگاه

بر خاطره‌های این وطن

 

25 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏در مسیر کلمات می‌روم

و زیر سایه‌ی افرا

چادری می‌گشایم

تا نام‌ها را

مرور کنم

 

مرگ

نام دیگر سوختن بود

استاده در برابر گوری

به وسعت یک سرزمین

خونی

با بوی سرخ حماسه

 

دروغ

درد رایج زیستن

و جهان

جایگاه ذهن جنونی

در امتداد زخم‌های گرم

و پرسه‌های خیابان

درد تازیانه

بر امضا‌ ٕ روزمره‌گی‌ها

 

12 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

سکوت شبانه‌ات

شعر مرا بی روایت نمی‌کند

چرا که چهره‌ات را

به ماه بخشیدم

تا نگاه خاموش کلمات را

همیشه روشن نگه دارد

 

جهان چه تاریک است

گویی دیر زمانی‌ست

میان صدایت دفن گردیده‌ام

تا هر زمان که به سخن درآیی

دوباره تولد یابم

 

6 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

دوستت دارم

و در سایه‌سار نامت

باز می‌جویم

خود را

اندوه این سرزمین را

و ترانه‌ای

که روی حنجره‌های زخمی

بی‌قراری می‌کند

 

شب است و

خیالم تنها

از معبر دهان تو

واژه‌های شعر را

در کوی و برزن

تکثیر می‌کند

 

مرا به نهایت سکوتت

فرا بخوان

 

4 آذر 1401 - شعر    بدون دیدگاه

‏و دختری که نامش

قامت بلند فریاد است

زیر آسمان کبود این سرزمین می‌خواند:

-خدایا خدایا چه وقت

بر چشم‌های من

نظر می‌کنی

گلوی خیابان

از اشک‌های شورمان

نفس تازه می‌کند

خدایا

 

نگاه کن!

و معشوقه‌ای‌ست او که هر بامداد

بر آفاق شعر من

طلوع می‌کند

و بوسه‌هایش

قد باغ‌های جهان

جوانه می‌زند

 

‏سراپا درد می‌شوم

به تماشای این سرزمین که می‌ایستم

و شریان‌هایم

رنگین کمان رویایی‌‌ست

بر اضلاع این خاک سرخ

که نام‌ها در خاطراتش

مکرر می‌شوند

 

و کلمات

که خلق می‌شوند

در شبنم سحرگاهان

به غسل تعمید می‌رسند

تا بر فراز افراها

زاری‌ها را

بر شانه‌های باد

تکثیر کنند

 

-آه

لبخندهای بی‌گناه

برگه‌ها:«123456789...39»