شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه خلوت این سطرها
گفتی همین سطرهای ساده و
کمی بهار
شاید
دریا
در خلوت عاشقانه مان
سرودی تازه بجوید
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه گفتی همین سطرهای ساده و
کمی بهار
شاید
دریا
در خلوت عاشقانه مان
سرودی تازه بجوید
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه این ابرهای سمج
فراز تنگه ی بازی ها
شادی های کدام رویا را
با نفت
تعویض می کنند
بر صدای این وطن
کدام غصه
به شلیک می رسد
چشم هامان را
اندوه هزار پرنده
فصل به فصل
ورق می زند
دیوارها و درختان
تیرهای چراغ برق
کوچه ها و خیابان ها
عزاداران بی هیاهو
و نگاه کودکان
که خوشبختی
معامله ای ست
از معبر بُرهای بی شمار
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه یلدای بلند نگاه و
پیچک عاشق
که سکوت رازناک عابران را
پله
پله
بالا می رود
این جاده
کدام زمستان را
به انتظار صدای مان
پیوند داده است
از ارتفاع رویامان می گذرد
به وعده ی دیداری
دردا و
حسرتا
یلدای عاشقی
و نقش خاطره ای
به روز و
به شب
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه سطرها بهانه نمی خواهند
همین کوچه پسکوچه ها را بگذری
چند تقاطع مانده به میدان
دست هایت جاری می شود
صدایت
عاشقانه هایم
زمستان
درخت ها را/ به جانش
سبز خواهد کرد
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه سطرها بهانه نمی خواهند
بر کدروت این حنجره
بهار سکوتی ست
تا کوچه های فردا
به دست های تازه
سرودی شوند
خبر, نوشته ها
بدون دیدگاه کتاب جدید مسعود بیزارگیتی به نام (( دهانم با هیچ صلیبی به سکوت نمی رسد )) از سوی انتشارات اچ اند اس مدیا
درانگلستان( لندن ) منتشر شده و در سایت آمازون برای فروش عرضه گردیده است . لطفا درخصوص چگونگی
تهیه ی کتاب به این لینک ها (آمازون و اچ اند اس مدیا) مراجعه نمایید .
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه حوالی نگاهت
پرسه می زنند
این واژه ها
و لبانت
به تنفسی تازه
گشوده می شود
دست ات را
روی خاموشی ام بگذار
بهار
در انگشتانت
دویده است
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه به سکوت قد می کشند / درختان
بر کناره ی پیاده روها
و سایبان آواز تو
آماده شو
حریف کوچه پسکوچه ها شویم
با نت های غریبه گی مان
هنوز
زمزمه ی برگ های پائیزی ست
و برف
آماس حنجره ها را
آرام نمی کند
کمی جلوتر
سطرهای سفیدی
پرسه می زنند
نگاه کن
نگاه که می کنی
این سطرها بی قرار می شوند
امشب
چشمانت را فراموش کن
شاید بامداد
گنجشک های عاشق
بر شانه های تو بنشینند
شعر, نوشته ها
بدون دیدگاه این دریا
که به چشمانم می ریزد
بی ماهیان صدایت
راکد می ماند
به تلنگری
گیسوی تو را مهمان می شوم
و حضور دستانت
سطرهای مرا
بی نیاز می کند
جاری شو
همه ی رودخانه های جهان
به کرانه ات
می اندیشند